تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج23 تا 27) (بخش امامت) ( فارسى) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
فلان شب الواح را براى شما مىآورند . آن شب پيامبر اكرم بيدار بود تا قافله آمدند درب را كوبيدند در حالى كه ميگفتند يا محمّد . فرمود آرى فلان كس پسر فلان كس و فلان كس پسر فلانى و يا فلان كس پسر فلان كس كو آن كتابى كه به ارث از يوشع بن نون وصى موسى بن عمران بشما رسيده گفتند ما شهادت ميدهيم باينكه خدائى جز خداى يكتا نيست ( وحده لا شريك له ) و اينكه محمّد پيامبر اوست به خدا قسم كسى اطلاع از اين نداشته از وقتى در اختيار ما قرار گرفته تاكنون جز تو . بصائر : مردى از حضرت باقر عليه السّلام نقل كرد كه فرمود : مردى از اهل بلخ خدمت ايشان رسيد فرمود خراسانى ! فلان بيابان را ميشناسى گفت آرى فرمود ميشناسى شكافى كه در بيابان با چنين مشخصاتى هست گفت آرى فرمود از همان شكاف دجال خروج مىكند . سپس مردى از يمن وارد شد به او فرمود فلان درّه را ميشناسى گفت آرى فرمود فلان درخت در درّه فلان با فلان خصوصيات گفت آرى فرمود سنگ زير آن درخت را ديده‌اى گفت آرى فرمود آن همان سنگى است كه الواح موسى در آن نگهداشته بود براى حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم .