تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج23 تا 27) (بخش امامت) ( فارسى) — صفحة 100

مساهمون:

ص١٠٠
نيازهاى مردم را بر خدا بهتان زده . بصائر : خالد جوّاز گفت خدمت حضرت ابو الحسن رفتم ايشان ميان خانه بود آن روز در رميله ساكن بود همين كه چشمم بايشان افتاد گفتم پدر و مادرم فدايت سرورم كه مظلوم و مغضوب و ستمديده هستى اين سخن را با خود گفتم بعد نزديك شدم و پيشانى آن جناب را بوسيدم و خدمتش نشستم روى بجانب من نموده فرمود : خالد ما بهتر به اين كار وارديم اين حرف‌ها را با خود مگو . عرضكردم فدايت شوم به خدا قسم منظورى نداشتم فرمود ما به اين كار بهتر وارديم اگر بخواهيم برميگردد بسوى ما ولى اين گروه را مدت و نهايتى است كه بايد به آخر برسانند گفتم ديگر چنين كارى نميكنم و در دل چيزى نميگويم فرمود : نه ديگر چنين نكن . بصائر : عمر بن يزيد گفت : خدمت حضرت صادق عليه السّلام رسيدم ايشان خوابيده بود و صورتش به طرف ديوار بود وقتى وارد شدم به من فرمود : عمر ! پايم را فشار ده نشستم و پايش را فشار دادم در دل با خود گفتم حالا ميپرسم راجع بعبد اللَّه و موسى كه كدام يك از آن دو امام هستند در همين موقع روى بجانب من نموده فرمود : منهم حالا به تو جواب نميدهم . توضيح : روايات ديگرى شبيه اينها در باب معجزات ائمه خواهد آمد . بصائر : رميله گفت : تب شديدى در زمان امير المؤمنين عليه السّلام داشتم روز جمعه آرامش بيشترى در خود ديدم با خود گفتم بهترين كار اينست كه روى خودم مقدارى آب بريزم و پشت سر امير المؤمنين عليه السّلام نماز بخوانم اين كار را كردم و بجانب مسجد رفتم همين كه مولى امير المؤمنين روى منبر رفت باز تب برگشت . وقتى آن جناب تمام كرد و بجانب خانه رفت من نيز با ايشان رفتم فرمود : رميله ! ديدم در خود پيچيده بودى عرضكردم آرى جريان را بعرض ايشان رساندم كه علاقه داشتم نمازى پشت سر شما بخوانم فرمود : رميله هر مؤمنى كه
بحار الأنوار (ج23 تا 27) (بخش امامت) ( فارسى) — صفحة 100 | العلامة المجلسي / موسى خسروى