تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج23 تا 27) (بخش امامت) ( فارسى) — صفحة 10

مساهمون:

ص١٠
وقت بخواهى تو داناتر از ما بآنهائى . سپس فرزند خود محمّد را خواست به او فرمود فردا صبح برو به مسجد پيامبر نخ را كه جبرئيل براى جد ما آورده بگير و آرام تكان بده مبادا محكم حركت دهى چنين كارى را مبادا بكنى كه مردم همه نابود ميشوند . جابر گفت : با تعجب در فكر بودم از فرمايش امام و نميدانستم چه بگويم فردا صبح زود خدمت حضرت باقر رفتم شبى را با تمام شوق بسر برده بودم تا نگاه كنم حركت دادن آن نخ را در همان بين كه من سوار الاغ خود بودم امام عليه السّلام خارج شد از جاى جستم و سلام كردم جواب داد و فرمود چه شد صبح به اين زودى پيش ما نمىآمدى گفتم : يا ابن رسول اللَّه از پدر بزرگوارت ديروز شنيدم كه فرمود : اين نخ را بگير و به مسجد پيامبر اكرم برو و آن را آرام تكان بده مبادا محكم حركت بدهى كه همه مردم ميميرند فرمود جابر ! اگر نه اين است كه وقتى معين قرار داده و هنگام مشخصى تعيين شده است هر آينه اين مردم بد سيرت را در يك چشم بهم زدن زيرورو ميكردم نه بلكه در يك لمحه و لحظه اما ما بندگان گرام خدا هستيم كه اظهار نظر پيش او نمىكنيم و بدستورش عمل مينمائيم عرضكردم مولاى من چرا چنين كارى نسبت به آنها انجام ميدهى ؟ فرمود : تو مگر ديروز نبودى كه شيعيان پيش پدرم شكايت ميكردند از ناصبيان ملعون و قدريهاى مقصر . عرضكردم چرا فرمود : ميخواهم آنها را بترسانم مايلم عده‌اى از آنها هلاك شوند خداوند زمين را از وجودشان پاك كند و مردم راحت شوند . گفتم چگونه آنها را ميترسانى آنها تعدادشان بيشتر از حد شماره‌اند . فرمود : برويم مسجد تا قدرت خدا را به تو نشان دهم . جابر گفت : در خدمت آن جناب رفتيم به مسجد دو ركعت نماز خواند آنگاه صورت به خاك نهاد و كلماتى بر زبان راند سپس سر بلند نموده از درون آستين نخ نازكى بيرون آورد كه بوى مشك از آن ساطع و از نخ خياطى نازكتر بود به من فرمود : يك سر نخ را بگير و كمى راه برو مبادا مبادا آن را