تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج23 تا 27) (بخش امامت) ( فارسى) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤

بخش شصتم ايام و ماهها بائمه تأويل شده است

خصال : صقر بن ابى دلف كرخى گفت وقتى متوكل مولا امام علي النقى را تبعيد نمود من رفتم از حال آن جناب اطلاع حاصل كنم . بجانب زندان رفتم زراقى زندانبان وقتى چشمش به من افتاد دستور داد مرا پيش او ببرند ، وقتى رفتم گفت صقر چكار داشتى ؟ گفتم خير است استاد گفت بنشين . وحشت مرا فراگرفت با خود گفتم با آمدن باينجا اشتباه كردم مردم را متفرق نموده سپس به من گفت براى چه كار آمده‌اى گفتم خير اوست گفت شايد آمده‌اى از حال مولايت مطلع شوى گفتم مولايم كيست ؟ مولاى من امير المؤمنين است . گفت ساكت باش مولاى تو بر حق است از من مترس منهم بر مذهب تو هستم . گفتم الحمد للَّه پرسيد مايلى او را ملاقات كنى . گفتم : آرى . گفت صبر كن تا مأمور پست از خدمتش خارج شود ، من نشستم مأمور كه خارج شد بغلامى گفت دست صقر را بگير ببر به آن اطاقى كه مرد علوى زندانى است و آنها را تنها بگذار . مرد بجانب اطاقى برده اشاره كرد همين اطاق است داخل شدم چشمم به امام عليه السّلام افتاد كه روى حصيرى نشسته جلو آن جناب قبرى كنده شده سلام كردم