شد ، و شروع به خواندن اين اشعار كرد :
ان الطبيب بطبه و دوائه
لا يستطيع دفاع نحب قد أتى
ما للطبيب يموت بالداء الذى
قد كان يبرء مثله فيما مضى
« طبيب با طبابت و داروى خود - قدرت ندارد در برابر مرگى كه فرا رسيد دفاع كند » « اگر قدرت دارد پس چرا خودش با همان بيمارى مىميرد - كه سابقا آن را درمان مىكرد » ؟ ! .
در اين هنگام به او خبر دادند كه مردم شايعه مرگ او را پخش كردهاند ، براى اينكه اين شايعه برچيده شود دستور داد چهارپايى آوردند و گفت مرا بر آن سوار كنيد ، ناگهان زانوى حيوان سست شد ، گفت مرا پياده كنيد كه شايعه پراكنان راست مىگويند ! سپس سفارش كرد كفنهايى براى او بياورند ، و از ميان آنها يكى را پسنديد و انتخاب كرد ، و گفت در كنار همين بسترم قبرى براى من آماده كنيد ، سپس نگاهى در قبر كرد و اين آيات را تلاوت نمود :
* ( ما أَغْنى عَنِّي مالِيَه - هَلَكَ عَنِّي سُلْطانِيَه ) * و در همان روز از دنيا رفت ( 1 ) .
2 - و نيز در همان كتاب از عالم بزرگوار « شيخ بهايى » چنين نقل شده :
« مردى به نام » توبه « بود كه غالبا به » محاسبه نفس « مىپرداخت ، روزى گذشته عمر خود را محاسبه كرد ، در حالى كه شصت ساله بود ، مجموعه ايام آن را حساب كرد 500 : 21 روز شد ، گفت : اى واى بر من اگر در ازاى هر روز يك گناه بيشتر نكرده باشم بيش از بيست و يكهزار گناه كردهام ، آيا مىخواهم خدا را با بيست و يكهزار گناه ملاقات كنم ؟ ! در اين هنگام صيحه اى زد و بر زمين افتاد و جان به جان آفرين تسليم كرد » ( 2 ) .
هامش
( 1 ) « سفينة البحار » جلد اول صفحه 523 ماده رشد .
( 2 ) همان مدرك صفحه 488 ماده ذنب ( با اقتباس ) .