بعضى « سلطان » را در اينجا به معنى دليل و برهانى كه مايه پيروزى انسان است دانستهاند ، يعنى امروز هيچ دليل و حجتى كه بتوانم اعمالم را با آن توجيه كنم در پيشگاه خدا ندارم .
بعضى از مفسران نيز گفتهاند كه مراد از « سلطان » در اينجا سلطه و حكومت نيست ، چرا كه تمام كسانى كه وارد دوزخ مىشوند سلطان كشور و امير بلادى نبودند ، بلكه مراد سلطه انسان بر نفس خويش و زندگانى خويش است ، ولى با توجه به اينكه بسيارى از دوزخيان براى خود سلطه و نفوذ در جهان داشتند يا از سردمداران بودند اين صحيح به نظر نمىرسد .
نكته چند داستان عبرتانگيز
در اينجا سرگذشتهاى بسيارى نقل شده كه همه تاكيدى است بر محتواى آيات فوق و درس عبرتى است براى آنها كه تكيه بر مال و مقام كرده ، سرتاپا آلوده غرور و غفلت و گناهند ، از جمله :
1 - در « سفينة البحار » از كتاب « نصائح » چنين نقل شده : « هنگامى كه بيمارى هارون الرشيد در خراسان شديد شد دستور داد طبيبى از طوس حاضر كنند ، و سپس سفارش كرد كه ادرار او را با ادرار جمع ديگرى از بيماران و از افراد سالم بر طبيب عرضه كنند ، طبيب شيشهها را يكى بعد از ديگرى وارسى مىكرد تا به شيشه هارون رسيد ، و بىاينكه بداند مال كيست ، گفت :
به صاحب اين شيشه بگوئيد وصيتش را بكند ، چرا كه نيرويش مضمحل شده و بنيه اش فرو ريخته است ! « هارون » از شنيدن اين سخن از حيات