بر لشكرم باشد تا وضع آنها را بررسى كنم ، و در اين هنگام شب فرا رسيد ، هنگامى كه از آن نقطه به خيمهها و لشكر خود و آتشهاى بسيار زيادى كه برافروخته بودند نگاه كرد گفت : يا من لا يزول ملكه ارحم من قد زال ملكه :
« اى خدايى كه هرگز حكومتت زوال نمىپذيرد به كسى رحم كن كه حكومتش رو به زوال است » بعد او را به بسترش آوردند و كسى را كنار او نشاندند كه شهادتين بر زبانش بگذارد ، و چون گوشش سنگين شده بود آن مرد صدايش را بلند كرد « ابن ماسويه » گفت : فرياد نزن به خدا سوگند او در اين لحظه فرقى بين « خدا » و « مانى » نمىگذارد ! .
در اين هنگام مامون چشمش را باز كرد و چنان حدقهها از هم باز و سرخ شده بود كه سابقه نداشت ، مىخواست با دستش بر ابن ماسويه بكوبد اما نتوانست ، مىخواست سخن تندى بگويد اما قدرت نداشت ، در همان ساعت جان سپرد ( 1 ) .
ممكن است بيمارى او سابقه قبلى داشته و يا به گفته بعضى از مورخان هر كسى از آب آن چشمه نوشيد بيمار مىشد ، و يا ماهى نوعى ترشحات مسموم داشته ، هر چه بود حكومت و قدرتى با آن عظمت در لحظاتى چند فرو ريخت و قهرمان ميدانهاى بزرگ نبرد در برابر مرگ زانو زد .
هيچكس در آن لحظه توانايى نداشت قدمى براى او بردارد ، يا لا اقل او را به منزل اصليش برساند و تاريخ از اين داستانهاى عبرتانگيز بسيار به خاطر دارد .
2 - آيا جان دادن تدريجى است ؟
تعبير جان به گلو رسيدن كه در آيات فوق بود ( * ( فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ ) * ) كنايه از واپسين لحظههاى زندگى است و شايد منشا آن اين است كه غالب اعضاى
هامش
( 1 ) « مروج الذهب » مطابق نقل سفينة البحار جلد 1 صفحه 44 .