افكند از قعر آب نقش روى آن خوانده مىشد ! ، ولى به قدرى سرد بود كه هيچكس نمىتوانست دست خود را در آب فرو برد .
در اين هنگام ماهى نسبتا بزرگى به اندازه يك ذراع ظاهر گشت ، گويى يكپارچه نقره بود ، مامون گفت هر كس آن را بگيرد ، شمشيرى به او جايزه مىدهم ، بعضى از خدمتكاران پيشدستى كردند ، و آن را گرفتند ، هنگامى كه نزديك مامون آوردند ماهى تكانى خورد و از دست خدمتكار او بيرون پريد ، و مانند قطعه سنگى در آب افتاد و مختصر آبى بر سينه و گلو و شانههاى مامون پاشيد ، به طورى كه لباسش تر شد ، خدمتكار بار ديگر پائين رفت و ماهى را گرفت و در مقابل مامون در دستمالى گذارد در حالى كه تكان مىخورد ، مامون گفت : الان بايد آن را سرخ و آماده كنيد .
اما ناگهان لرزه اى بر اندام او افتاد به طورى كه قادر بر حركت نبود ، او را با لحافهاى متعدد پوشاندند اما باز مىلرزيد و فرياد مىكشيد : « سرما ، سرما » ! براى او آتش افروختند ، باز فريادش از سرما بلند بود ، ماهى را سرخ كرده براى او آوردند ، اما او حتى قادر نبود از آن بچشد ، هنگامى كه حالش سختتر شد از « بختيشوع » و « ابن ماسويه » ( كه هر دو از اطباء دربار مامون بودند ) درخواست كمك كرد ، در حالى كه در سكرات مرگ بود ، بختيشوع يك دست او را گرفت و ابن ماسويه دست ديگرش را ، ديدند نبض او كاملا از اعتدال خارج شده ، و خبر از فنا و نابودى و از هم پاشيدگى نظام جسمانى او مىدهد ، در اين حال عرق مخصوصى از بدن او تراوش مىكرد كه لزج و چسبنده مانند روغن بود ! و اين دو طبيب در حال او فرو ماندند و اعتراف كردند كه چنين چيزى را در كتب طبى هرگز نخواندهاند ، ولى هر چه هست دليل بر نزديك شدن مرگ او است .
حال مامون سختتر شد ، گفت مرا به نقطه بلندى ببريد كه مشرف
الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل ( تفسير نمونه ) ( فارسي ) — صفحة 277
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٢٧٧