راهنمايى از پيش رو حركت مىكرد و موسى از پشت سرش ، باد بر لباس دختر مىوزيد و ممكن بود لباس را از اندام او كنار زند ، حيا و عفت موسى ع اجازه نمىداد چنين شود ، به دختر گفت من از جلو مىروم بر سر دو راهيها و چند راهيها مرا راهنمايى كن . ( 1 )
موسى وارد خانه شعيب شد ، خانه اى كه نور نبوت از آن ساطع است ، و روحانيت از همه جاى آن نمايان ، پير مردى با وقار با موهاى سفيد در گوشه اى نشسته ، به موسى خوش آمد گفت .
از كجا مىآيى ؟ چه كاره اى ؟ در اين شهر چه مىكنى ؟ هدف و مقصودت چيست ؟ چرا تنها هستى .
و از اين گونه سؤالات .
موسى ماجراى خود را براى شعيب بازگو كرد .
قرآن مىگويد : « هنگامى كه موسى نزد او آمد و سرگذشت خود را براى وى شرح داد گفت : نترس ، از جمعيت ظالمان رهايى يافتى » ( * ( فَلَمَّا جاءَه وَقَصَّ عَلَيْه الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ ) * ) .
سرزمين ما از قلمرو آنها بيرون است ، و آنها دسترسى به اينجا ندارند ، كمترين وحشتى به دل راه مده ، تو در يك منطقه امن و امان قرار دارى ، از غربت و تنهايى رنج نبر ، همه چيز به لطف خدا حل مىشود .
موسى به زودى متوجه شد استاد بزرگى پيدا كرده كه چشمههاى زلال علم و معرفت و تقوا و روحانيت از وجودش مىجوشد ، و مىتواند او را به خوبى سيراب كند .
شعيب نيز احساس كرد شاگرد لايق و مستعدى يافته كه مىتواند علوم و دانشها و تجربيات يك عمر خود را به او منتقل سازد ، آرى به همان اندازه كه شاگرد از
هامش
( 1 ) « ابو الفتوح رازى » ذيل آيات مورد بحث .