خود جمع مىكند و آنها را گمراه مىنمايد خيلى بر من دشوار آمد بالاخره بجانب بصره رهسپار شدم و روز جمعهاى بود كه وارد بصره شدم و به مسجد رفتم .
گروه زيادى در مسجد اجتماع داشتند عمرو بن عبيد كه پارچهاى پشمين و سياه رنگ بر كمر بسته بود و يك پارچه نيز بر شانه داشت در ميان جمع نشسته بود مردم از او سؤال ميكردند .
من جمعيت را گشوده پيش رفتم دو زانو در يك كنار نشستم بعمرو بن عبيد گفتم آقاى دانشمند من مردى غريبم اجازه ميفرمائى يك سؤال از تو بكنم گفت بگو .
گفتم تو چشم دارى .
عمرو بن عبيد گفت : اين چه سؤالى است .
هشام - سؤالهاى من همين طورى است .
عمرو - بپرس گر چه سؤالى احمقانه باشد .
هشام - جواب مرا بده .
عمرو - سؤال كن .
هشام - چشم دارى ؟
عمرو - آرى .
با چشم چه ميكنى ؟
عمرو - رنگها و اشخاص را مىبينم .
هشام - بينى دارى ؟
آرى ؟
هشام - با آن چه ميكنى .
عمرو - بوئيها را با آن استشمام ميكنم
بحار الأنوار (ج23 تا 27) (بخش امامت) ( فارسى) — صفحة 7
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧