تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج23 تا 27) (بخش امامت) ( فارسى) — صفحة 7

مساهمون:

ص٧
خود جمع مىكند و آنها را گمراه مىنمايد خيلى بر من دشوار آمد بالاخره بجانب بصره رهسپار شدم و روز جمعه‌اى بود كه وارد بصره شدم و به مسجد رفتم . گروه زيادى در مسجد اجتماع داشتند عمرو بن عبيد كه پارچه‌اى پشمين و سياه رنگ بر كمر بسته بود و يك پارچه نيز بر شانه داشت در ميان جمع نشسته بود مردم از او سؤال ميكردند . من جمعيت را گشوده پيش رفتم دو زانو در يك كنار نشستم بعمرو بن عبيد گفتم آقاى دانشمند من مردى غريبم اجازه ميفرمائى يك سؤال از تو بكنم گفت بگو . گفتم تو چشم دارى . عمرو بن عبيد گفت : اين چه سؤالى است . هشام - سؤالهاى من همين طورى است . عمرو - بپرس گر چه سؤالى احمقانه باشد . هشام - جواب مرا بده . عمرو - سؤال كن . هشام - چشم دارى ؟ عمرو - آرى . با چشم چه ميكنى ؟ عمرو - رنگ‌ها و اشخاص را مىبينم . هشام - بينى دارى ؟ آرى ؟ هشام - با آن چه ميكنى . عمرو - بوئيها را با آن استشمام ميكنم
بحار الأنوار (ج23 تا 27) (بخش امامت) ( فارسى) — صفحة 7 | العلامة المجلسي / موسى خسروى