و در گوششان سنگينى است .
اين احتمال نيز در جمله اناس يتطهرون وجود دارد كه آنها به خاطر فرو رفتن در اين منجلاب فساد و خو گرفتن به آلودگى ، اين سخن را از روى مسخره به خاندان لوط مىگفتند كه اينها تصور مىكنند كار ما ناپاكى است و پرهيز آنها پاكدامنى ! چه چيز عجيب و مسخره اى ؟ ! و اين شگفتآور نيست كه حس تشخيص انسان بر اثر خو گرفتن به يك عمل ننگين دگرگون شود ، داستان معروف « مرد دباغى كه دائما با پوستهاى متعفن سر و كار داشت و شامه او با آن خو گرفته بود و گذشتن او از بازار عطاران و بيهوش شدن از بوى نامناسب عطر ! و دستور آن مرد حكيم كه وى را به بازار دباغان ببريد تا به هوش آيد و از مرگ نجات يابد » شنيدهايم و مثال حسى جالبى است براى اين مطلب منطقى .
در روايات آمده است كه لوط حدود سى سال آنها را تبليغ كرد ولى جز خانواده اش ( آن هم به استثناى همسرش كه با مشركان هم عقيده شد ) به او ايمان نياوردند ( 1 ) .
بديهى است چنين گروهى كه اميد اصلاحشان نيست جايى در عالم حيات ندارند و بايد طومار زندگانيشان در هم پيچيده شود ، لذا در آيه بعد مىگويد :
« ما لوط و خاندانش را رهايى بخشيديم بجز همسرش كه مقدر كرديم جزء باقيماندگان باشد » ( * ( فَأَنْجَيْناه وَأَهْلَه إِلَّا امْرَأَتَه قَدَّرْناها مِنَ الْغابِرِينَ ) * ) ( 2 ) .
و پس از بيرون آمدن آنها در موعد معين ( در سحرگاه شبى كه شهر غرق
هامش
( 1 ) تفسير نور الثقلين جلد 2 صفحه 382 .
( 2 ) « غابر » به معنى كسى است كه بعد از رفتن همراهان باقى مىماند .