بعضى گفتهاند : منظور از « * ( تَصَدَّقْ عَلَيْنا ) * » همان آزادى برادر بوده ، و گرنه در مورد مواد غذايى ، قصدشان گرفتن جنس بدون عوض نبوده است ، تا نام تصدق بر آن گذارده شود .
در روايات نيز مىخوانيم كه برادران حامل نامه اى از طرف پدر براى عزيز مصر بودند كه در آن نامه ، يعقوب ، ضمن تمجيد از عدالت و دادگرى و محبتهاى عزيز مصر ، نسبت به خاندانش ، و سپس معرفى خويش و خاندان نبوتش شرح ناراحتيهاى خود را به خاطر از دست دادن فرزندش يوسف و فرزند ديگرش بنيامين و گرفتاريهاى ناشى از خشكسالى را براى عزيز مصر كرده بود .
و در پايان نامه از او خواسته بود كه بنيامين را آزاد كند و تاكيد نموده بود كه ما خاندانى هستيم كه هرگز سرقت و مانند آن در ما نبوده و نخواهد بود .
هنگامى كه برادرها نامه پدر را بدست عزيز مىدهند ، نامه را گرفته و مىبوسد و بر چشمان خويش مىگذارد ، و گريه مىكند ، آن چنان كه قطرات اشك بر پيراهنش مىريزد ( 1 ) ( و همين امر برادران را به حيرت و فكر فرو مىبرد كه عزيز مصر چه علاقه اى به پدرشان يعقوب دارد كه اين چنين نامه اش در او ايجاد هيجان مىنمايد ، و شايد در همين جا بود كه برقى در دلشان زد كه نكند او خودش يوسف باشد ، همچنين شايد همين نامه پدر يوسف را چنان بىقرار ساخت كه ديگر نتوانست بيش از آن در چهره و نقاب عزيز مصر پنهان بماند ، و به زودى چنان كه خواهيم ديد خويشتن را به عنوان همان برادر ! به برادران معرفى كرد ) در اين هنگام كه دوران آزمايش بسر رسيده بود و يوسف نيز سخت ، بىتاب و ناراحت به نظر مىرسيد ، براى معرفى از اينجا آغاز سخن كرد ، رو به سوى برادران كرد « گفت : هيچ مىدانيد شما در آن هنگام كه جاهل و نادان
هامش
( 1 ) مجمع البيان ذيل آيه .