آن را به شما خبر مىدهم مرا به سراغ ( آن جوان زندانى بفرستيد ) .
46 - يوسف اى مرد بسيار راستگو در باره اين خواب اظهار نظر كن كه هفت گاو چاق را هفت گاو لاغر مىخوردند ، و هفت خوشه تر و هفت خوشه خشكيده ، تا من به سوى مردم باز گردم تا آنها آگاه شوند .
47 - گفت هفت سال با جديت زراعت مىكنيد ، و آنچه را درو كرديد - جز كمى كه ميخوريد - بقيه را در خوشههاى خود بگذاريد ( و ذخيره نمائيد ) .
48 - پس از آن هفت سال سخت ( و خشكى و قحطى ) مىآيد كه آنچه را شما براى آنها ذخيره كردهايد مىخورند جز كمى كه ( براى بذر ) ذخيره خواهيد كرد .
49 - سپس سالى فرا مىرسد كه باران فراوان نصيب مردم مىشود و در آن سال مردم عصير ( ميوهها و دانههاى روغنى ) مىگيرند .
تفسير : ماجراى خواب سلطان مصر .
يوسف سالها در تنگناى زندان به صورت يك انسان فراموش شده باقى ماند ، تنها كار او خودسازى ، و ارشاد و راهنمايى زندانيان ، و عيادت و پرستارى بيماران ، و دلدارى و تسلى دردمندان آنها بود .
تا اينكه يك حادثه به ظاهر كوچك سرنوشت او را تغيير داد ، نه تنها سرنوشت او كه سرنوشت تمام ملت مصر و اطراف آن را دگرگون ساخت : پادشاه مصر كه مىگويند نامش وليد بن ريان بود ( و عزيز مصر وزير او محسوب مىشد ) خواب ظاهرا پريشانى ديد ، و صبحگاهان تعبير كنندگان خواب و اطرافيان خود را حاضر ساخت و چنين گفت : « من در خواب ديدم كه هفت گاو لاغر به هفت گاو چاق حمله كردند و آنها را مىخورند ، و نيز هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشكيده را ديدم كه خشكيدهها بر گرد سبزها پيچيدند و آنها را از ميان بردند » ( * ( وَقالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَسَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يابِساتٍ ) * ) .
سپس رو به آنها كرد و گفت : « اى جمعيت اشراف ! در باره خواب من نظر دهيد اگر قادر به تعبير خواب هستيد » ( * ( يا أَيُّهَا الْمَلأُ أَفْتُونِي فِي رُءْيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ ) * ) .