تعبير به « بدا » كه به معنى پيدا شدن راى جديد است نشان مىدهد كه قبلا چنين تصميمى در مورد او نداشتند ، و اين عقيده را احتمالا همسر عزيز براى اولين بار پيشنهاد كرد و به اين ترتيب يوسف بيگناه به گناه پاكى دامانش ، به زندان رفت و اين نه اولين بار بود و نه آخرين بار كه انسان شايسته اى به جرم پاكى به زندان برود .
آرى در يك محيط آلوده ، آزادى از آن آلودگان است كه همراه مسير آب حركت مىكنند ، نه فقط آزادى كه همه چيز متعلق به آنها است ، و افراد پاكدامن و با ارزشى همچون يوسف كه همجنس و همرنگ آن محيط نيستند و بر خلاف جريان آب حركت مىكنند بايد منزوى شوند ، اما تا كى ، آيا براى هميشه ؟
نه ، مسلما نه ! .
از جمله كسانى كه با يوسف وارد زندان شدند ، دو جوان بودند ( * ( وَدَخَلَ مَعَه السِّجْنَ فَتَيانِ ) * ) .
و از آنجا كه وقتى انسان نتواند از طريق عادى و معمولى دسترسى به اخبار پيدا كند احساسات ديگر او به كار مىافتد ، تا مسير حوادث را جستجو و پيش بينى كند ، و خواب و رؤيا هم براى او مطلبى مىشود .
از همين رو يك روز اين دو جوان كه گفته مىشود يكى از آن دو مامور آبدار خانه شاه و ديگرى سر پرست غذا و آشپزخانه بود ، و به علت سعايت دشمنان و اتهام به تصميم بر مسموم نمودن شاه به زندان افتاده بودند ، نزد يوسف آمدند و هر كدام خوابى را كه شب گذشته ديده بود و برايش عجيب و جالب مىنمود باز گو كرد .
« يكى از آن دو گفت : من در عالم خواب چنين ديدم كه انگور را براى شراب ساختن مىفشارم » ! ( * ( قالَ أَحَدُهُما إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً ) * ) .
« و دومى گفت : من در خواب ديدم كه مقدارى نان روى سرم حمل مىكنم ،
الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل ( تفسير نمونه ) ( فارسي ) — صفحة 405
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٤٠٥