خودشان براى انجام ماموريتى به سوى قوم لوط مىروند .
هنگامى كه وحشت ابراهيم از آنها زائل شد ، و از طرفى بشارت فرزند و جانشين برومندى به او دادند ، فورا به فكر قوم لوط كه آن رسولان مامور نابودى آنها بودند افتاد و شروع به مجادله و گفتگو در اين باره با آنها كرد ( * ( فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهِيمَ الرَّوْعُ وَجاءَتْه الْبُشْرى يُجادِلُنا فِي قَوْمِ لُوطٍ ) * ) ( 1 ) در اينجا ممكن است ، اين سؤال پيش آيد كه چرا ابراهيم در باره يك قوم آلوده گنهكار به گفتگو برخاسته و با رسولان پروردگار كه ماموريت آنها به فرمان خدا است به مجادله پرداخته است ( و به همين دليل تعبير به « * ( يُجادِلُنا ) * » شده ، يعنى با ما مجادله مىكرد ) در حالى كه اين كار از شان يك پيامبر ، آن هم پيامبرى به عظمت ابراهيم دور است .
لذا قرآن بلافاصله در آيه بعد مىگويد : « ابراهيم بردبار ، بسيار مهربان ، و متوكل بر خدا و بازگشت كننده به سوى او بود » ( * ( إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاه مُنِيبٌ ) * ) ( 2 ) .
در واقع با اين سه جمله پاسخ سر بسته و كوتاهى به اين سؤال داده شده است .
توضيح اينكه : ذكر اين صفات براى ابراهيم به خوبى نشان مىدهد كه مجادله او مجادله ممدوحى بوده است ، و اين به خاطر آنست كه براى ابراهيم
هامش
( 1 ) « روع » ( بر وزن نوع ) به معنى ترس و وحشت است ، و « روع » ( بر وزن نوح ) به معنى روح يا بخشى از روح كه مركز نزول ترس و وحشت است مىباشد ( به قاموس اللغة مراجعه شود ) .
( 2 ) « حليم » از حلم به معنى بردبارى در راه رسيدن به يك هدف مقدس است و « اواه » در اصل به معنى كسى است كه فراوان آه مىكشد ، خواه به خاطر ترس از مسئوليتهاى خود باشد و يا مشكلات و مصائبى كه دامن مردم را گرفته است ، و « منيب » از ماده « انابه » به معنى رجوع و بازگشت است .