گرفته است ، دست زن و بچههاى خود را بگيريد و به شهرها و آبادىهاى خود برويد . زيرا اين قوم ، تنها مرا مىخواهند . . . »
. . . حضرت شمعها را خاموش كرد ، آنانى كه به ظاهر ، مرد جلوه مىكردند ! ولى بوئى از مردانگى و انسانيّت نبرده بودند ، فرزند زهرا عليه السلام را تنها گذاشته و رفتند . . . و سرانجام براى حسين عليه السلام 40 نفر پياده و 32 نفر سواره ، يار وفادار و سرباز فداكار باقى ماند . . .
البته 72 نفر در مقابل متجاوز از 45 هزار نفر ؟ ! خيلى عجيب است ، ولى تاريخ مىگويد نيروى ايمان 72 نفر ، انبوه لشگرهاى كفر را به لرزه در آورده بود . برادر امام حسين عليه السلام ، حضرت عباس عليه السلام پس از آن ماجرا گفت : برادر چرا اين كار را بكنيم ؟ ! براى اينكه پس از تو زنده بمانيم ؟ ! خدا آن وقت را هيچ وقت بر ما نشان ندهد . . .
حضرت رو به بنىعقيل كرد و فرمود :
يا بنى عقيل ! من به شما اجازه مىدهم كه همهتان برويد . بنىعقيل گفتند : مردم چه مىگويند ؟ ! مىگويند : ما آقا و بزرگ و بهترين پسر عمّهاى خود را ترك كرديم و با دشمنان او مبارزه و جهاد ننموديم ؟ ! لا واللَّه ! ما اين كار را نمىكنيم ، ما خود را ، مال و اهل خود را فداى تو مىكنيم و همراه تو جهاد مىكنيم تا هميشه با تو باشيم ، زندگى پس از تو براى ما فايده ندارد .
يكى از انصار حسين عليه السلام برخاست و گفت :
آيا ما تو را تنها بگذاريم ؟ آن وقت براى تو چه عذرى بياوريم ؟
نه به خدا ، تا نيزهام را در سينهء آنها نشكنم و تا آنها را با شمشير خود آن هنگام كه در دستم مىباشد ، نزنم ، از تو جدا نمىشوم و
فلسفه نهضت حسينى (فارسى) — صفحة 134
مساهمون: خسرو شاهى
ص١٣٤