انسان مانند بطلميوس صاحب نظريات كهنه و پوسيده در بارهء كيهان شناسى ] مورد بحث فلسفى قرار مىگيرند و نمىدانند كه با ترويج و داغ نگاه داشتن اين گونه تخيلات بىاساس ، قدرت اصلى را از مردم كه حيات و آزادى و عدالت را براى همهء انسانها به رسميت مىشناسد ، مىگيرند و آنان را به زنجير گرانبار خودخواهى مىكشند
مسئلهء دوم
- مقدار اختيار مردم در انتخاب حاكم اصلح كه بتواند استعدادهاى متنوع افراد جامعه را در حدود امكان به فعليت برساند ، به طورى كه در موقع توجه به زندگى سپرى شدهء خود در اين دنيا نگويند :
من كيستم تبه شده سامانى
افسانه اى رسيده به پايانى
بلكه بگويد : « آرى ، اى خداى من ، آرى اى كيهان بزرگ ، آرى اى تاريخ ، زندگى با سرمايه اى كه من داشتم ، چنين مىبايست و چنين مىشايست . كه من كردم و من به دست آوردم . » بديهى است كه اكثريت مردم آن نيروى اصلى را كه يك زمامدار واقعى بايد دارا باشد ، چون يك حقيقت فوق طبيعى است و جنبهء الهى دارد ، درك نمىكنند و نمىفهمند كه يك حاكم نيرومند واقعى ، با داشتن آن حقيقت فوق طبيعى ، احتياجى به تصديق و تكذيب مردم ندارد . سعادت او نيازمند مردم نيست ، بلكه سعادت مردم نيازمند او است . او طبيعت و شهوات و لذايذ و قدرت بسيار با مقاومت خودخواهى را مىشناسد ، ولى خود به هيچ وجه آلوده به آنها نيست . بنا بر اين وقتى كه مىگوييم حاكم برازنده براى ادارهء انسانها بايد نيرومندترين انسانها باشد ، يعنى بايد توانايى مديريت جنبههاى مادى و معنوى و روحى انسانها را در عاليترين حدّ ممكن دارا باشد . در اين مورد اين توهّم پيش نيايد كه مگر اين مردم بر مبناى دموكراسى ( هر چه كه ما مردم مىخواهيم ، همان حق است ) زندگى نمىكنند مگر نام اين گونه زندگى را تمدن نناميدهاند زيرا كسى كه چنين توهّم مىكند حتما زندگى زنبوران عسل و موريانهها را