تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 39

مساهمون:

ص٣٩
جامه‌هاى خلق بدريدى زخار پاى درويشان بخستى زار زار چون كه حاكم را خبر شد زين حديث يافت آگاهى زفعل آن خبيث چون بجد حاكم به دو گفت اين بكن گفت آرى بركنم روزيش من مدتى فردا و فردا وعده داد شد درخت خار او محكم نهاد گفت روزى حاكمش اى وعده كژ پيش آور كار ما واپس مغژ گفت الأيّام يا عم بيننا گفت عجّل لا تماطل ديننا تو كه مىگويى كه فردا ، اين بدان كه به هر روزى كه مىآيد زمان آن درخت بد جوانتر مىشود وين كننده پير و مضطر مىشود تو كه مىگويى كه فردا اين بدان كه بهر روزى كه مىآيد زمان خار بن هر روز و هر دم سبزتر خار كن هر روز زار و خشكتر او جوانتر مىشود تو پيرتر زود باش و روزگار خود مبر خار بن دان هر يكى خوى بدت بارها در پاى خار آخر زدت بارها از فعل بد نادم شدى بر سر راه ندامت آمدى بارها از خوى خود خسته شده حسّ ندارى سخت بيحس آمدى گر ز خسته گشتن ديگر كسان كه ز خلق زشت تو هست آن رسان غافلى بارى ز زخم خود نه اى تو عذاب خويش و هم بيگانه اى يا تبر بردار و مردانه بزن تو علىوار اين در خيبر بكن ورنه چون صديق و فاروق مهين هين طريق ديگران را برگزين
مثنوى مولوى ، دفتر دوم انسان عاقل از كوشش و تلاش در راه تزكيه و تصفيهء درون با ديدن حركت و نديدن مبدأ و مقصد آن ، با چشم حسّى ، سراغ امثال رباعياتى را گرفتن كه به عمر بن ابراهيم خيامى
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 39 | محمد تقي جعفري