بخواهى همه چيز را آن چنان كه هستند ، بشناسى خويشتن را آن چنان كه هستى بشناس « - ( 1 ) اين جمله هم به نظر مىرسد كه » اگر كسى با شناخت خويشتن ، يك شاخه از درختى را بشناسد با ارزشتر از آن است كه كيهان بزرگ را بشناسد بدون شناخت خويشتن « در تفسير جملات فوق بايد گفت : اگر منظور از دو جملهء اول و دوم ( جمله اى كه از سقراط نقل شده است و جمله اى كه عزيز الدين نسفى گفته است ) اينست كه انسان با شناخت خويشتن بطور حقيقى موفق به خداشناسى مىشود و هنگامى كه خدا را شناخت ، بدان جهت كه مبدأ حقيقى و آفريننده كلّ هستى را شناخته است ، بوسيلهء همين شناخت برين ، مىتواند نوعى اشراف و احاطهء معرفتى ولو به اصول و مبادى جهان خلقت پيدا كند ، همانطور كه از شناخت علت ، به شناسايى معلول حد اقل به شناسايى اصول و مبادى كلى معلول ، آشنايى پيدا مىكنيم اين منظور قابل قبول است ، ولى چه اندك است افرادى كه به اين درجه از خداشناسى برسند كه بوسيلهء آن به معرفت اصول و مبادى كلَّى جهان آشنا گردند . اينان پيامبران عظام و اوصياء و اولياء اللَّه هستند كه مىتوانند به جهت عظمت ارتباطى كه با خدا دارند ، يك ارتباط عالى با خويشتن و با جهان هستى و با همنوعان خود داشته باشند . و اگر مقصود اينست كه انسان مىتواند از شناخت حقيقى خويشتن ، به هستى شناسى نائل گردد ، [ زيرا انسان فهرست كلَّى عالم هستى را در موجوديت خود دارا مىباشد .
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 177
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٧٧
از خود اى جزئى ز كلها مختلط
فهم مىكن حالت هر منبسط ]
مولوى
ما در برابر اين نظريّه ، هيچ دليل قابل قبول براى رد و انكار آن نداريم ، بلكه ، با توجه
هامش
( 1 ) . نقل از زبدة الحقائق .