مسئلهء سوم
- اين جملهء جاودانى « من عرف نفسه فقد عرف ربّه » ( هر كس به خويشتن معرفت پيدا كند به خدا معرفت پيدا مىكند ) در تفسير اين تلازم ( عرفان نفس و عرفان خدا ) ، حكماء و عرفاء سخنانى بسيار با اهميت گفتهاند .
1 - خداوند واحد حقيقى صادر كنندهء همهء كائنات با آن كثرت بيكران است ، نفس آدمى نيز با داشتن وحدت كامل صادر كننده و پذيرندهء كثرت بيكران مىباشد .
2 - خداوند فوق مادّه و مادّيات است ، نفس آدمى نيز پس از وصول به مرتبهء تجرد ، فوق ماده و ماديات قرار مىگيرد .
3 - خداوند فوق زمان و حركت و سكون است ، همچنين نفس آدمى نيز مىتواند پس از ورود به مرحلهء عالى تجرد ، فوق زمان و فراسوى حركت و سكون قرار بگيرد .
4 - خداوند سبحان كائنات را ابداع و انشاء و ايجاد غير مسبوق به هستى مىنمايد .
نفس آدمى نيز با انشاء و ابداع تجريدى مىتواند حقائقى را بدون سابقه وجود ، ايجاد كند . مانند انشاء اعداد و قضاياى رياضى و خلاقيتهاى هنرى و غير ذلك .
5 - خداوند متعال ذات اقدس خود را بدون اين كه نيازى به بر نهادن « جز ذات » خود داشته باشد ، مىداند . همانطور كه در احتجاج « حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام با عمران صايى » آمده است ، نفس انسانى نيز مىتواند از دريافت ذات خود ( علم حضورى برخوردار باشد . و دهها مورد ديگر از تلازم در معرفت ( معرفت نفس و معرفت خدا ) وجود دارد كه براى محققان آگاه كاملا روشن است .
مسئلهء چهارم
- جمله اى از سقراط در همان روز كه در زندان سمّ شوكران را آشاميد و از دنيا رفت ، نقل شده است كه گفته بود : « خود را بشناس ، اگر خود را شناختى ، طبيعت و ماوراى طبيعت را خواهى شناخت » عزيز الدين نسفى گفته است : « اى درويش ، اگر