از . . . « نخست در مجلهء » قبسات « چاپ شده است .
نهج البلاغه و امور اجتماعى و سياسى
تعريف سياست با نظر به مجموع مأخذ و منابع اسلامى ، عبارتست از مديريت و توجيه انسانها چه در حالت زندگى انفرادى و چه در زندگى اجتماعى بسوى بهترين هدفهاى مادى و معنوى براى تأمين سعادت آنان در « حيات معقول » .
سياست به اين معنى ضروريترين و شايسته ترين وسيلهء تحقق يافتن « حيات معقول » است ، همهء انبياى عظام و اولياء و حكماى راستين آن را پذيرفته و تا آنجا كه توانايى داشتهاند ، از اين وسيلهء حياتى استفاده كردهاند . و امّا سياست به معناى معمولى آن كه در طرز تفكرات ماكياولى مخصوصا در كتاب شهريار مطرح كرده است ، با اسلام سازگار نمىباشد . سياست به معناى راه دوم محور خود را قدرت سياستمدار برگردانيدن امور جامعه قرار مىدهد كه تنها در مسير بقاى جامعه آن چنان كه مقتضيات بوجود آمده با تمايل و ذوق سياستمدار آن را اقتضاء مىكند . بديهى است كه سياست به اين معنى با اصول و قواعد پيشرو كه سعادت حقيقى بشر را تأمين نمايد هيچ كارى ندارد ، به همين جهت است كه حقايقى مانند مذهب ، اخلاق ، حق ، عدالت و آزادى معقول و ديگر ارزشها ، در موقع فعاليت سياسى ، اگر به كلى نفى نشوند ، در گوشه اى از مغز بشر نشسته و بدون داشتن حق كمترين اظهار نظر ، به تماشا مىپردازند .
سياست بنا بر تعريفى كه با نظر به مجموع مآخذ و منابع اسلامى مطرح نموديم با نظر به تعاريف حكماى راستين در سرتاسر خطبهها و نامهها و كلمات قصار نهج البلاغه چنان مطرح شده است كه با صراحت مىتوانيم بگوييم :