در جبر يا شبه جبر موجوديت حيوانى غوطه ور مىسازد ، نجات بدهيم . با توجه به مجموع اين مطالب كه طرح شد به اين نتيجه مىرسيم كه با در نظر گرفتن ذات انسانى كه پر از استعدادهاى با اهميت براى يك زندگى با ارزش و با معنى است ، دو قلمرو ( آن چنان كه هست ، و آن چنان كه بايد ) با كمال هماهنگى بهم پيوسته است . و از اين كه شرايط سياسى و فرهنگهاى ساختگى و سود پرستى سودجويان و خودكامگيهاى قدرتمندان قدرت پرست مىتوانند از انسان چنان موجود ماشينى ناآگاه بسازند كه بقول دانشمندان آگاه و صاحبنظران با وجدان زندگى دوران ما را به دندانههاى ماشين ناآگاه تبديل نمايند نمىتوان چنين بهره بردارى نمود كه « انسان آن چنان كه هست » غير از « انسان آن چنان كه بايد و شايد » مىباشد و از هست انسان نمىتوان بايد و شايد در آورد .
مگر شما نمىدانيد كه تلقينات و تبديل ماهرانهء شرايط و شستشوهاى مغزى عميق در كمترين مدت مىتواند از يك انسان عادل يك جلاد خون آشام بسازد و بالعكس ، از يك انسان كثيف و خون آشام يك انسان عادل تحويل جامعه بدهد
اين نظريه كه « بايدها و شايدها » از « هستها » بوجود نمىآيد ، آن نظريه است كه واقعيات عالم هستى را يك عده موجودات بىمعنا و بدون حكمت مىداند .
اگر در مسئلهء « هستها » و « بايد و شايد » ها دقت نظر بيشترى داشته باشيم ، به اين نتيجه مىرسيم كه ما نمىتوانيم در بارهء اين كه آيا « بايد و شايد » ها از « هست » ها بوجود مىآيند يا نه چنين حكم كنيم كه : « هستها نمىتوانند منشاء بايدها و شايدها بوده باشند » آن عده از اشخاص و نويسندگان مىتوانند چنين نظرى را بدهند كه موجودات عالم هستى را واقعياتى بدانند كه هيچ گونه حقيقتى و رازى و عظمتى محرك و هشدار دهنده در آنها وجود ندارد و به عبارت ديگر آنچه را كه ارباب اديان و حكماء و صاحبنظران ژرف نگر آن را مىپذيرند قبول ننمايند و بگويند : « هيچ گونه آيتى كه پيوستگى واقعيات عالم هستى را به فوق طبيعت اثبات كند در آن واقعيات وجود ندارد . » البته منظور ما از اين كه « آن عده از اشخاص و نويسندگان مىتوانند چنين نظرى را بدهند » « آن نيست كه واقعا اين گونه اشخاص از منطقى برخوردار هستند كه