تكنولوژى پيشرفت مىكند ، در حقيقت با توجه به خود پديدهء حيات ، تا سرحد خودكشى دسته جمعى به عقب برمىگردد زيرا اصل معناى تشكيل سمپوزيوم براى انديشيدن در بقاء حيات در قرن بيست و يكم همين است .
مسئله دوم - در جملات فوق اينست كه : آيا بشر نمىفهميد كه ايجاد دگرگونيهايى با اهميت حياتى نبايد بدون برنامه ريزى صحيح انجام بگيرد اگر احتمال بدهيد كه بشر نمىفهميد ، معنايش اينست كه بشر در امتداد تاريخ حركت مىكند و نمىفهمد چه مىكند ، آيا رو به « حيات معقول » مىرود و يا رو به خودكشى و اگر مىفهميده است كه ايجاد دگرگونىهاى بدون برنامههاى منطقى نتايج زيانبار و غير قابل جبران به دنبال مىآورد ، او چگونه بر خلاف اين علم خود گام برداشته است در اينجا هيچ پاسخ قانعكننده اى ديده نمىشود ، مگر اين كه بگوييم : بشر در مقابل سود پرستى و لذت گرايى و خودكامگى و خود محورى بر همه چيز دست مىبرد حتى به خود كشى
2 - « سلطهء بشر بر طبيعت در طول تاريخ عواقبى سخت و بىمانند براى نوع بشر به ارمغان آورده است » .
اين مسئله را بايد در بارهء مطلب فوق مورد توجه قرار داد كه - آيا سلطهء بشر بر طبيعت در طول تاريخ بوده است كه عواقبى سخت و بىمانند به ارمغان آورده است يا خودباختگى بشر در مقابل سودجويىها و لذت گرايىها و خودكامگىها و خود محورىها مسلم است كه - « علت حقيقى بروز عواقب وخيم و هلاكت بار در اين برهه از تاريخ ، سلطهء بشر بر طبيعت نيست ، بلكه عدم سلطهء بشر بر خويشتن است . » همين انسان كه گمان مىكند به جهت سلطه بر طبيعت در معرض سقوط قطعى قرار گرفته است ، با توجه به اين كه اعضاى بدن او مربوط به خود او است و يك شخصيت همهء آن اعضا را اداره مىكند ، با مبتلا شدن يكى از آن اعضاء به درد ، همهء اجزاء ديگر مانند شريك در آن درد احساس ناراحتى مىنمايند . . . آيا آن اقويائى كه تدريجا بر طبيعت مسلط مىشدند ، اين قدر نمىفهميدند كه چه آنان بخواهند و چه نخواهند با سلطه بر طبيعت در حقيقت امتيازى را بدست آوردهاند كه بايستى همهء