بشر خيلى بدبخت است ، زيرا نمىداند كه خيلى خوشبخت است . بشر خيلى بىايمان است ، زيرا نمىداند ايمان در درون جان او داراى عميقترين ريشهها است .
آرى ، مىتوان گفت : همهء انسانها در اين زندگانى مىتوانند با توجه به امكانات و قانون زندگى ، خود را خوشبخت احساس كنند ، چون با اين شرايط كه گفتيم ، واقعا انسانها در زندگى خوشبخت مىباشند . بدبختى آنان از هنگامى آغاز مىگردد كه براى خود يك عده آرزوها و آرمانها مىسازند كه با قوانين محيط و هستى سازگار نيست ، و يا موجوديت خود انسانها امكان عملى شدن آن آرزوها و وصول به آن آرمانها را دارا نمىباشد . در اينجا يك نكته ضرورى را بايد مورد توجه قرار بدهيم كه نبايد آن را از نظر دور بداريم . آن نكته اينست كه متأسفانه عده اى بسيار فراوان از مردم ، معنى خوشبختى و بدبختى را با مقياسات كامكارى در خور و خواب و خشم و شهوت و ديگر خواستههاى طبيعى خود مىسنجند ، به اين معنى كه هر كس داراى آن امور باشد خوشبخت و كسى كه فاقد آنها باشد بدبخت است در صورتى كه خوشبختى به معناى سعادت حقيقى كه برآورندهء همه مقتضيات و اميال مادى انسان باضافه اشباع كنندهء همه خواستهها و تقاضاهاى والاى روحى باشد ، در اين دنيا به هيچ وجه امكان پذير نيست ، آنچه را كه ما با نظر به همه وجوه و دلائل مربوط به حيات ، مىتوانيم سعادت حقيقى بناميم ، آگاهى و روشنايى به موجوديت خود در قلمرو « آن چنان كه هست » و عمل مخلصانه براى وصول به قلمرو « آن چنان كه بايد و شايد » در حدود امكان مىباشد . و بدبختى داراى معنايى ضد اين معنا است كه گفتيم . بنا بر اين ، بدبخت حقيقى آن كسى است كه با امكان وصول به اين روشنايى و ورود به قلمرو مزبور ، خود را محروم بسازد .
آرى ، بشر بىايمان نيست بلكه بىايمانى وى از موقعى شروع مىشود كه تلقين بىايمانى به خود مىنمايد . اولاد آدم عليه السلام از هنگامى كه حالت جنينى را پشت سر مىگذارد و خود را در جهانى مىيابد كه با نظم و شكوه خيره كننده اش بر مبناى يك مشيت عالى در جريان است و خود نيز موجوديست بس عظيم و معنىدار ، از اين موقع ريشههاى ايمان او به خدا و ابديت در اعماق درونش شروع به روييدن نموده است ، هر اندازه كه او بمقتضاى همين بيدارى حيات خود را تنظيم مىنمايد ، ايمان او بهتر مىرويد تا به ثمر بنشيند كه همان به ثمر نشستن شخصيت او است . حال برگرديم به
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 106
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٠٦