و همواره خير و رفاه مادى و كمال و رشد معنوى آنان را مىخواهم ، بساط دادگرى را ميان همهء آنان بىاستثناء مىگسترانم ، گويى عدالت با مزاج آنان سازگارى ندارد لذا لحظاتى از آنان بريده سراغ شما را مىگيرم . چنان كه اشاره كرديم آن همه درد و رنجها كه فضاى طبيعى روان امير المؤمنين عليه السلام را فرا مىگرفت ، [ بدون اين كه به منطقهء روحانى وجود آن حضرت كه همواره در انبساط و ابتهاج ملكوتى به سر مىبرد ، نفوذ كند ] او را آزار مىداد . لذا اگر هم آن حضرت واقعا درد دلهاى خود را كه از دست همنوعان خود مىكشيد ، به كوهها و صخرهها و دشتها و چاهها ابراز مىكرد ، يك امر طبيعى بود . به اضافهء آن سكوت بسيار معنىدار كه پس از آگاهى بسيار و الا در بارهء واقعيات ، امير المؤمنين را در ميان مردم آن جامعهء ناشايست خاموش مىساخت . مولوى مانند همان مضامين را كه در نهج البلاغه آمده است چنين مىگويد :
بر لبش قفل است و در دل رازها
لب خموش و دل پر از آوازها
عارفان كه جام حق نوشيده اند
رازها دانسته و پوشيده اند
هر كه را اسرار حق آموختند
مهر كردند و دهانش دوختند
مورد يازدهم - امير المؤمنين على بن ابي طالب عليه السلام شير حق است
الف -
چون ز رويش مرتضى شد در فشان
گشت او شير خدا در مرج جان
ب -
مر على را بر مثال شير خواند
شير مثل او نباشد گر چه راند
ج -
عاقبت بينى مكن تا عاقبت بينى شوى
تا چو شير حق شوى اندر شجاعت لا فتى
د -
گفت پيغمبر على را كاى على
شير حقى پهلوانى پر دلى
ه -
وقت آن آمد كه حيدروار من
ملك گيرم يا بپردازم بدن
و -
بعد از آن هر صورتى را بشكنى
همچو حيدر باب خيبر بر كنى