ورنه چون صديق و فاروق مهين
هين طريق ديگران را بر گزين
مولوى در هر سه جا كه داستان خيبر كندن امير المؤمنين عليه السلام را آورده است ، به اين علت است كه كندن و صرف نظر كردن از آنچه بايد از بين برود ، با قواى طبيعى امكان پذير نيست . در جاى اول كندن و صرفنظر كردن از صورت را مطرح نموده و مىگويد اگر آن توانايى و همت را پيدا كنى كه از صورت و ظاهر خود را كه بعد مادى تست بگذرى و آن را بسوزانى ، مانند اين است كه همهء صورتها را به دست آوردى و بدان جهت كه كندن و شكستن صورت فقط با قوهء ربانى است ، لذا با انجام چنين كارى مانند امير المؤمنين مىتوانى در خيبر را بركنى ، [ در حد خود ] در جاى دوم مىگويد : بر داشتن پرده از روى هستى براى دريافت واقعيات آن چنان كه هستند ، يعنى نفوذ به ماوراى ظواهر و نمودها ، يك نيروى ربانى مىخواهد همان گونه كه كندن در خيبر با دست مبارك امير المؤمنين عليه السلام با قوهء ربانى بود . در جاى سوم مىگويد : براى كندن عادتهاى پليد در دوران كهنسالى كه سخت در اعماق روان نفوذ كرده است ، بايد مانند امير المؤمنين در كندن در خيبر ، از خدا نيروى ربانى گرفت . داستان كندن در خيبر با قوهء ربانى بوسيلهء امير المؤمنين عليه السلام به قدرى معروف و متواتر نقل شده است كه هيچ نيازى به ذكر مأخذ و مدرك ديده نمىشود .
مورد دهم - امير المؤمنين براى ابراز ناگواريهايى كه شديدا به او حمله ور مىشد سر به دهنهء چاه فرو مىبرد .
نيست وقت مشورت هين راه كن
چون على تو آه اندر چاه كن
چون بخواهم كز سرت آهى كنم
چون على سر را فرو چاهى كنم
اين قضيه را شيخ فريد الدين عطار در منطق الطير نيز آورده است :
مصطفى ( ص ) جايى فرود آمد به راه
گفت آب آريد لشكر را ز چاه
رفت مردى زود باز آمد به تاب
گفت پر خون است چاه و نيست آب
گفت پندارى ز درد كار خويش
مرتضى در چاه گفت اسرار خويش
چاه چون بشنيد آن تابش نماند
لا جرم پر خون شد و آبش نماند
امير المؤمنين عليه السلام در چند مورد از سخنان مباركش در نهج البلاغه رنج