فرق ميان رسولان الهى و رسالت آنان ، با نوابغ و رسالت آنان
( 1 ) پيش از ورود به مباحث مربوط به تفكيك دو قلمرو سازندگى پيامبران الهى و نوابغ ، مقدّمهء كوتاهى را متذكَّر مىشويم : هر گونه شناسائى ما در بارهء تاريخ و سرگذشت بشرى ، از ديدگاه حركت در مسير تكامل ، كه نقش حياتى عظماى انسانى را نديده بگيرد ، آن شناسائى براى واقع گرايان تاريخ انسانى ، ارزش قابل اهمّيّتى نخواهد داشت . عالم طبيعت در برابر ديدگان انسانهاى معمولى كه همواره اكثريّت قريب به اتّفاق جوامع را در همهء دورانها تشكيل مىدهند ، مشغول جريان قانونى خود بوده و انسانهاى معمولى هم در همين صحنهء پهناور ، جز نيازهاى قابل لمس و ضرورى حيات خويشتن و تكاپو در راه مرتفع ساختن آنها چيزى را نمىشناسند ، يا اگر هم مسائلى بالاتر از آن نيازها در ذهنشان خطور نمايد ، اهمّيّتى به آن نمىدهند بلكه با يك نظر دقيقتر مىتوان به يك پديدهء ناراحت كننده اى در تاريخ بشرى اطَّلاع يافت و آن پديده اى اينست كه هر موقع كه يك جامعه از وجود انسان بزرگ كه براى خود رسالتى در پيش برد جامعه اش احساس نمايد ، خالى بوده باشد ، جامعهء مفروض به جهت در برداشتن عوامل مزاحم و ضدّ تكامل رو به سقوط رفته است . ما براى سقوط تمدّنهاى گذشته و تمدّن كنونى تفسيرى جز اين سراغ نداريم كه جوامع متمدّن مزبور ، يا شخصيّتها را از دست داده است و يا اهمّيّت نقش شخصيّتهاى سازندهء بزرگ را مورد غفلت قرار داده و دير يا زود ، مسير سرنگونى را پيش گرفته است . ( 2 )