ناچيز احساس وصول به مقصود مىنمايد ، بسيار خوشحال هم خواهد گشت اين من محورى خانمانسوزترين آتشى است كه در دودمان بشرى افتاده و تاريخ او را به صورتى در آورده است كه مىدانيد و مىبينيد . و در يك جملهء مختصر اين من محورى است كه تا كنون باعث ادامهء تاريخ طبيعى و حيوانى براى انسانها بوده و از ورود به تاريخ انسانيّت محرومشان نموده است . من اطمينان دارم به اين كه لزوم ادامهء تاريخ بشرى با اين منها كه قدرت پرستان خود كامه شايستگى آن را به مردم تلقين مىنمايند مردم را در معرض خريد و فروش قرار مىدهند . آن من عالى انسانى كه ملاك خوبىها و بدىها و بايستىها و نبايستىها را از مبدء اعلاى كمال و اصول و ضوابطى بالاتر از محدودهء خواستههاى من با هويّت طبيعى محض اتّخاذ نموده است ، هرگز انسان را نمىخرد و نمىفروشد و دلَّال اين خريد و فروش وقيحانه نمىگردد .
نوع دوم - من با هويّت « خود » پويا بسوى كمال
- ترديدى نيست در اين كه اين من كه بايد گفت : مطلوب هر كسى است كه تا حدودى انسان را شناخته است بدانجهت كه همواره در حركتى رو به بالا است ، نمىتواند حتّى يك لحظه به دور خود بپيچد و حتّى نمىتواند يك لحظه در مقابل آينه اى توقّف نموده و در خود بنگرد ، زيرا بقول انسان شناسان بزرگ : « اگر جوهر لطف در آيينه به روى خود بنگرد ، مبدّل به سنگ خارا مىگردد . » بنا بر اين ، مختصّ اساسى كه در من با هويّت « خود » پوياى بسوى كمال وجود دارد : هرگز نمىتواند خود طبيعى محض را ملاك خوبىها و بدىها و بايستىها و نبايستىها قرار بدهد ، زيرا خود اين من بهتر از همه ميداند كه وسائل و درجات رشد و كمال خارج از ذات آن خود طبيعى است كه با دو وسيلهء جلب لذّت و دفع ضرر شخصى فعّاليّت مىنمايد ، و هيچ چيزى را جز مديريّت همان ارگانيسم كه در آن وجود دارد ، نمىشناسد و نمىپذيرد . از همين جاست كه مىبينيم كسانى كه روابط را بر ضوابط مقدّم مىدارند ، همانها هستند كه من با هويّت خود طبيعى محض را ملاك