گوئى با علم به دو قضيّهء ناچيز فروغى از آن حكمت متعاليهء هستى بر دل مىتابد -
اى خدا اى خالق بىچند و چون
آگهى از حال بيرون و درون
قطرهء دانش كه بخشيدى ز پيش
متّصل گردان به درياهاى خويش
قطرهء علم است اندر جان من
وارهانش از هوى و ز خاك تن
مولوى
مقصود مولوى اينست كه اين قطرهء علم كه در جان من بوجود آمده است ، اگر با عنايات خداوند از هوى و از مقتضيات پست بدن مادّى رها شود ، اين قطرهء علم روشنائى حكمت و عرفان به خود مىگيرد و مانند جويى باريك به درياهاى علم خداوندى وصل مىشود .
6 - شناخت هستى با بعد عرفانى - اوّلا اين يك حقيقت ضرورى است كه چه بدانيم و چه ندانيم و خواه آن را به زبان بياوريم و يا در بارهء آن ، هيچ سخنى نگوئيم ، مورد قبول همگان است كه -
عاشق شو ار نه روزى كار جهان سر آيد
ناخوانده درس مقصود از كارگاه هستى
حافظ
اگر بعد عشق حقيقى يك انسان در بارهء هستى شكوفا نشود ، اگر چه همهء جهان هستى و اجزاء و روابط آن را در ذهن خود مانند آيينه منعكس نمايد ، باز نخواهد توانست چيزى در بارهء هويّت و مقصود از كارگاه هستى را دريابد و اين ناتوانى يك پردهء تاريكى روى همهء معلومات آن انسان خواهد كشيد و نصيب وى از علم جز لمس كورانه اى بر سطوح ابتدائى هستى ، چيز ديگرى نخواهد بود .
ثانيا كسانى كه بعد عرفانى و شهود هستى را در شناخت هستى و به اصطلاح معمولى در « هستى شناسى » ناديده مىگيرند ، يا آن را با اهميّت تلقّى نمىكنند ، بايد پاسخى به نقص معرفت ناشى از دخالت من در شناخت جز من آماده كنند