است . گوئى او زندگى خود را در هدف اعلاى خود مىبيند . او به پيروزى رسيده است . ارادهء خود را قويترين ارادهها ميداند . طعم همهء آرمانهاى معقول را مىچشد . از عاليترين لحظات اختيار برخوردار گشته است . اين بدان معنى نيست كه رياضيدان مفروض هر يك از ابعاد مزبوره را به تنهائى و استقلال اشباع نموده است ، بلكه آنچه كه واقعيّت پيدا كرده است ، شخصيّت رياضيدان در وصول به آن چه كه با اهميّت حياتى تلقّى كرده بود ، موفّق گشته است و شخصيّت در اين فرض بحيات حقيقى خود رسيده است . بنا بر اين ما نبايد طنابى را كه ابعاد ششگانه را بهم مىپيوندد ( 1 ) ، در بيرون از ذات خود جستجو كنيم و همچنين نبايد آن طناب را بطور مستقيم در ميان هر يك از آن ابعاد و بعدهاى ديگر ، پيگردى نمائيم ، زيرا چنان كه گفتيم طناب حقيقى اين ابعاد در نهاد خود شخصيّت است . اگر ما به اين مطلب ، نكتهء ديگرى را كه بسيار با اهميّت است ، اضافه كنيم ، اصل بنيادين « ابعاد ششگانه مكمّل همديگرند » براى ما اثبات مىگردد . آن نكته اينست كه شخصيّت ما با بدست آوردن يكى از ابعاد ششگانه ، در صورت آگاهى از بعد ديگر و ضرورت اشباع آن ، نقصى در خود احساس مىكند كه بر طرف نمىشود مگر با اشباع آن بعد . بعنوان مثال اگر كسى واقعيّات جهان هستى را فقط از ديدگاه مبادى و كلَّيّات و كاوشهاى فلسفى مورد توجّه قرار بدهد و فرض كنيم كه در اين تكاپوى فلسفى موفّق شود ، اين شخص با توجّه به اين كه مقدار بسيار مهمّى از آن مبادى و كليّات و كاوشها بايد به نتايج علوم مستند باشد و او نمىداند كه در جهان علم چه مىگذرد ، بدون
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 26
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٦
هامش
( 1 ) ، ابعاد مورد بحث با مذهب هفت بعد است : اين كه مىگوئيم « ششگانه » براى آن است كه مذهب واقعى نه حرفه اى و ساختگى ، مجموع آن ابعاد ششگانه است كه بر مبناى چهار ركن اساسى ( شناخت هستى ، دريافت هستى ، گرديدن ، گرداندن ) بجريان مىافتد .