اشتغال و آلودگى به آن لذايذ از عشق به خود طبيعى سيراب مىشود و مادامى كه ارتباط با خود طبيعى تعديل نگردد ، هر امتيازى را هم كه آدمى بدست بياورد ، طعم خود طبيعى را مىدهد كه جز خم شدن به روى خويشتن و نواختن يا خاريدن خويشتن نتيجه اى نخواهد داد ، مانند آدم گر كه از خاريدن لذّت مىبرد ، ولى پايان كار جز محو شدن چيزى ديگر نخواهد بود . ( 1 ) نكته دوم - اهمّيّت دادن و متمركز كردن قواى مغزى و روانى بخواسته - هاى نفس ، از ناتوانى است . هيچ تا كنون در اين باره خوب انديشيدهايد كه خم شدن به روى خود طبيعى و خاريدن آن براى لذّتى كه گرها از خاريدن مىبرند ، چگونه ضدّ و نقيض حقايق را بجاى خود آن حقايق بخويشتن تلقين مىكند اجازه بدهيد چند نمونه اى از اين تلقينها را يادآورى نمائيم : 1 - فقر و نيازمندى را كه ناشى از بردگى در برابر مال و ثروت بوجود
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 257
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٥٧
هامش
( 1 ) - انسان جويندهء كمال نبايد چنين گمان كند كه اگر در آغاز سلوك و تنزّه توانست از آلودگيها رها شود ، براى هميشه موفّق بوده و هرگز خود طبيعى كارى با او نخواهد داشت ، بلكه فعّاليّت خود طبيعى مادامى كه به خود حقيقى تبديل نشده است همواره تا آخر عمر در معرض اشتغال و آلودگى خواهد بود . جلال الدّين محمّد مولوى نزول پس از صعود عرفانى را چنين بيان مىكند :اندك اندك راه زد سيم و زرش
مرگ وجسك نو فتاد اندر سرش
عشق گردانيد با او پوستين
مىگريزد خواجه از شور و شرش
اندك اندك روى سرخش زرد شد
اندك اندك خشك شد چشم ترش
وسوسه و انديشه اى بر وى گشاد
راند عشق لاابالى از درش
اندك اندك شاخ و برگش خشك گشت
چون بريده شد رگ بيخ آورش
اندك اندك گشت عارف خرقه دوز
رفت وجد حالت خرقه درش
عشق داد و دل برين عالم نهاد
در برش زين پس نيايد دلبرش
مير ما سير است از اين گفت و ملول
در كشا اندر حديث ديگرش
خواجه مىگريد كه ماند از قافله
ليك مىخندد خر اندر آخرش
عشق را بگذاشت بر سرگين نشست
لاجرم سرگين خر شد عنبرش
عشق را بگذاشت دم خر گرفت
لاجرم شد خرمگس سر لشكرش
خرمگس آن وسوسه است و آن خيال
كه همى خارش دهد همچون گرش