چه فكر مىكنيد اگر كشتيبان مردى بود كه نحو خوانده و از علوم ادبى اطَّلاعات مفيدى داشت و در پاسخ نحوى مىگفت : « آرى ، پيش از آنكه اقدام به آموزش دريانوردى و كشتيبانى نمايم از الكتاب سيبويه گرفته تا الفيّهء - ابن مالك را نزد جلال الدّين سيوطى خوانده و خوشبختانه همهء آنچه را كه خواندهام هم اكنون در حفظ دارم » آيا فكر مىكنيد ، مرد نحوى مىگفت : « آفرين ، سپاس خداى را كه در سفر دريا با انسانى روياروى شدهام كه در عين حال كه با فنّ كشتيبانى خدماتى براى مردم انجام مىدهد ، در علم شريف نحو هم عالم و صاحبنظر است ، » نه ، بلكه مرد نحوى كه در مقابل خود انسانى مساوى يا برتر از خود را مىديد ، فورا به مغزش فشار مىآورد كه يكى از مسائل مشكل نحو را به ياد مىآورد كشتيبان را با طرح آن مسئله به زانو در آورد ، مثلا مىگفت : حالا كه تو نحو خوانده اى ، بگو ببينم : در پاسخ آن مسئلهء زنبوريّه بايد إذا هو هى بخوانيم يا إذا هو اياها همان مسئله اى كه سيبويه را به ديار عدم فرستاد . اگر در اين مورد هم كشتيبان پاسخ صحيحى مىداد و مىگفت : بايد إذا هو هى بخوانيم ، چنان كه در قرآن مجيد آمده است : * ( فَأَلْقاها فَإِذا هِيَ حَيَّةٌ ) * مرد نحوى توانائى ديدن وجود كشتىبان را بكلَّى از دست مىداد و پيش از آنكه در گرداب مهلكى كه فضا و دريا براى او تهيّه ديده بود ، دست از جان بشويد ، خود را به دريا مىانداخت و از شكنجهء ديدن قيافهء كشتيبان كه به خوبى « هستى خود » را اثبات كرده بود راحت مىگشت
چشم باز و گوش باز و اين عما
حيرتم از چشم بندى خدا
آرى قانون نحس خودپرستى همين است كه به ابراز هستى خويشتن قناعت نمىورزد و نمىگويد : « من نحو خواندهام پس هستم » كه هيچ منافاتى با اين ندارد كه كشتيبان هم بگويد : « من كشتى مىرانم پس هستم » و « آن يكى هم بيل مىزند پس هست » و « آن ديگرى هم بوسيلهء علم و معرفت آيات الهى را در اين دنيا مىخواند ، پس او هم موجود است »