تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 228

مساهمون:

ص٢٢٨
كرد و بطور مبهم و ناچيز آنها را برسميّت شناخت و در صدد برآمد كه لطف فرموده بپذيرد كه « آسمان لاجوردين محيّر العقول هست » « دريا هم هست » « ستارگان بىشمار فضائى هم وجود دارند » « ضمنا كشتيبان هم كه او و افرادى ديگر از انسانها را به مقصد مىبرد هستند » و پيش از آنكه آن همه « هستها » او را به خود جلب كنند و از ديدگاه آن خودپرست اهمّيّتى پيدا كنند ، ناگهان به ياد خويشتن افتاد ، يعنى هستى خويشتن در ديدگاهش قرار گرفت و نخست اثبات خود را براى خويشتن آغاز كرد مگر من نيستم آرى ، من هستم ، چه فائده از اين كه همهء كائنات عالم هستى موجوديّت مرا پذيرفته‌اند و وجود من يكى از معلومات خداوندى است ، در حالى كه اين كشتيبان و كشتى نشينان نمىدانند كه « من هستم » و « من كيستم » كه در اين كشتى براى مدّتى تا وصول به مقصد با آنان دمساز گشته‌ام . لذا هنوز كشتى راهى را سپرى نكرده بود كه مرد نحوى براى اثبات وجود خويشتن به هيجان در آمد و -
رو به كشتيبان نمود آن خود پرست .
كشتيبان با همهء قواى مغزى و ارادهء بارور شده كه متوجّه كشتى و كشتى نشينان و پديده‌هاى دريائى ، و مشغول كار و كوشش خود بود ، از مرد نحوى صدائى ناآشنا بگوشش رسيد كه -
گفت هيچ از نحو خواندى گفت لا
شايد هم اصلا بيچاره كشتيبان نفهميد كه معناى نحو چيست او با كمال صداقت و صراحت گفت : نه ، من نحو نخوانده‌ام و آن گاه چند لحظه در فكر فرو رفت و با خويشتن چنين گفت : نحو ، نحو چيست چون نمىتوانست بيش از چند لحظه فكر خود را با ضرورت تمركز قواى دفاعى براى كار كشتيرانى خود ، مشغول بسازد ، لذا فورا اختيار ذهن خود را بدست گرفت و مشغول كار اصلى خود گشت كه ناگهان بانگ شومى از نحوى شنيد كه با كبر و نخوت تهوّع آورى -
گفت : نيم عمر تو شد بر فنا
بينوا كشتيبان مرد نحوى براى اثبات وجود خويشتن از راه علم نحو ، نيم عمر وى را بر باد فنا داد در اينجا شما
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 228 | محمد تقي جعفري