تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦
تا فضل و عقل بينى بىمعرفت نشينى يك نكته ات بگويم خود را مبين كه رستى در آستان جانان از آسمان مينديش كز اوج سربلندى افتى به خاك پستى
حافظ آيا براستى مىتوان قبول كرد كه بشر به مقام والاى عشق حقيقى كه كشف از دريافت عظمت كارگاه هستى است ، بدون تعديل خود طبيعى و اعراض از خودخواهى موفّق شود عشق مجازى وابسته به درشكه‌هاى كرايه اى را كه بالزاك از آن نام مىبرد نمىگويم ، آن عشق مجازى را نمىگويم كه همهء قواى عقلانى و مشاعر و احساسات تصعيد شده را تباه مىسازد . جلال الدّين محمّد تباهى موجوديّت آدمى را با اين پديدهء حيوانى گوشزد نموده و قرنها پيش از آنكه فرويد براى برگرداندن مسير عقلانى انسانى بسوى اسافل اعضا قلم بدست بگيرد و با چهره اى كه كاشف از كمال آرامش درونى است همهء عظمتها و ارزشها را به نحوى از انحاء بنام خردگرائى و حسّگرائى تا حدّ حيوانيّت پائين بياورد ، مىگويد :
جز ذكر نى دين او نى ذكر او سوى اسفل برد او را فكر او
بلكه آن عشق را مىگويم كه حافظ شكوفا كنندهء گوته مىگويد :
عاشق شو ارنه روزى كار جهان سرآيد ناخوانده درس مقصود از كارگاه هستى
و بالاخره
تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز
شايد بجرئت بتوان گفت كه : در ميان انواع جنايتها نتوان جنايتى را پيدا كرد كه در عين حال كه ديگران را از هستى ساقط مىنمايد و خود جنايتكار را قربانى تبهكارى خود مىسازد ، لذيذ و خوشايند تلقّى شود ، مگر خودپرستى