را چگونه بر نهد و در بارهء من « خود » چه كارى انجام بدهد
حيران شدهام كه ميل جان با من چيست
و اندر گل تيره اين دل روشن چيست
عمريست هزار بار من گويم و من
من گويم و ليك مىندانم من چيست
بالاتر از اين :
مانندهء ستوران در وقت آب خوردن
چون عكس خويش ديديم از خويشتن رميديم
و بى علَّت نبوده است كه :
جمله عالم ز اختيار و هست خود
مىگريزد در سر سرمست خود
مىگريزند از خودى در بيخودى
يا به مستى يا به شغل اى مهتدى
تا دمى از هوشيارى وارهند
ننگ خمر و بنگ بر خود مىنهند
بيائيد سر رشتهء بس دراز از اين سخن را باز نكنيم و ما شرقىها به شرمسارى و سرافكندگى خود با خواندن ابيات بالا قناعت كنيم . و غربىها هم به خجلت و آزرمى كه از خواندن كتابهائى مانند انسان موجود ناشناخته تأليف الكسيس كارل و فلسفهء پوچى ، آلبركامو احساس خواهند كرد كفايت كنند .
اگر ما بتوانيم همهء كتابهائى را كه بوسيلهء نوع انسانى در بارهء انسانها نه چهره هائى مسخ شده از جاندارانى بنام انسان نوشته شده است ، دقيقا مورد بررسى قرار بدهيم ، گمان نمىرود حتّى يك جمله در آن كتابها پيدا كنيم كه از خودپرستى و خودنمائى دفاع كرده باشد . مگر بعنوان ارائهء حقيقت كه عبارتست از بيان موقعيّتى قانونى كه آدمى بدست آورده است ، بدون اين كه آن موقعيّت را وسيلهء برترى و توقّع اضافى بر ديگر انسانها قرار بدهد . مانند بازگو كردن امير المؤمنين عليه السّلام موقعيّتهائى را كه در مسير « حيات معقول » بدست آورده است . هنگامى كه اين پيشوا مىگويد : « من در جادّهء حقّ گام