خلاصه بايد گفت : همهء انسانها در تمام لحظات زندگىشان با پديدههاى مجرّد سر و كار دارند ، ولى به جهت پذيرش اصول پيش ساخته و توجيهات جبر مكتبى از به كار بردن كلمهء تجريد و تجرّد در بارهء آنها امتناع مىورزند
مقصود از مجرّدات حقائقى از همين هستى است با هويّتى والاتر
در مبحث گذشته اشاره كرديم به اين كه اعتقاد به وجود مجرّدات در قلمرو هستى ، اعتقاد به ضدّ هستى نيست ، چنان كه پذيرش قوانين مخصوص بر مجرّدات ، اعتقاد به قانون شكنى در وجود نيست . در آن هنگام كه تركيبات موادّ شيميائى و فيزيكى براى بروز حيات در جهان هستى فعّاليّت مىكنند ، چنين نيست كه آن موادّ مىخواهند حقيقتى را كه نوع مخالف آنها است ( زيرا حيات احساس و حركت و خودگرائى دارد ) بر ضدّ همهء حقائق هستى بوجود آورده و قوانين مربوط به پديدهء حيات را كه غير از قوانين حاكم بر آنها است ، بوجود آورده و با آنها در معركهء تضادّ نابود كننده قرار بدهند . يك دانشمند آگاه مىداند كه معناى هستى همين است كه داراى تنوّعات مختلف بوده و براى هر يك از انواعش احكام و قوانين خاصّى وجود دارد . وقتى كه پديدهء حيات در پهنهء هستى بروز مىكند ، خاصّيّت احساس و توليد مثل و حركت و خودگردانى در آن حيات بروز مىكند كه نمىتوان آن خواصّ را با مراحل پيشين كه از آنها عبور كرده است ، مقايسه نمود در عين حال همان خواصّ تابع قوانين و احكام مخصوص به خويش است كه با تعيّن و كيفيّت مخصوصى از قوانين عمومى حاكم بر هستى مانند قانون علَّيّت و غير ذلك عمل مىكنند .
يك جاندار با ديدن جاندار قوىتر و درنده براى حفظ حيات خود فرار مىكند و پناهگاهى براى خود مىجويد ، در صورتى كه يك قطعه كلوخ با سرازير شدن يك سنگ بزرگ كه آن را خاك خواهد كرد نمىگريزد و زير سنگ مبدّل به گرد و خاك مىگردد ، و چنان كه عدم فرار كلوخ از سنگ و مبدّل شدنش به خاك ، قانون