تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨

صورت و محاسن مباركش سرازير شد . من برخاستم كه بروم ، دست شيخ را براى بوسيدن گرفتم ، شيخ با قدرت زيادى دستش را از دست من كشيد و نگذاشت آن را ببوسم [ شيخ در ايّام زندگيش مانع از دستبوسى مىشد ] من خم شدم و پيشانى و صورت و محاسنش را بوسيدم ، قطرات اشك چشمان شيخ را با لبان و صورتم احساس كردم كه هنوز فراموش نمىكنم . پس فرداى آن روز ما در مدرسهء مرحوم صدر اصفهانى در حدود يازده سال اين جانب در آنجا اشتغال داشتم ، اوّلين جلسهء روضهء سرور شهيدان امام حسين عليه السّلام را برگذار كرده بوديم . مرحوم آقا شيخ محمّد على خراسانى كه از پارساترين وعّاظ نجف بودند ، آمدند و روى صندلى نشستند و پس از حمد و ثناى خداوند و درود بر محمّد و آل محمّد صلَّى اللَّه عليه و آله ، گفتند : * ( إِنَّا لِلَّه وَإِنَّا إِلَيْه راجِعُونَ ) * شيخ مرتضى طالقانى از دنيا رفت و طلبه‌ها بروند براى تشييع جنازهء او . همهء ما برخاستيم و طرف مدرسهء مرحوم آقا سيّد كاظم يزدى رفتيم و ديديم مراجع و اساتيد و طلبه‌ها آمده‌اند كه جنازهء شيخ را بردارند . از طلَّاب مدرسهء مرحوم سيّد داستان فوت شيخ را پرسيديم . همهء آنها گفتند : شيخ ديشب مانند همهء شبهاى گذشته از پلَّه‌هاى پشت بام بالا رفت و در حدود نيم ساعت بمناجات سحرگاهى با صداى آهسته مانند هميشه پرداخت و سپس از پلَّه‌ها پائين آمد و نماز صبح را خواند پس از دقائقى چند چراغ را خاموش كرد . تا اينجا حالت هميشگى شيخ بود ، ولى شيخ هميشه نزديكى طلوع آفتاب از حجره بيرون مىآمد و در حيات مدرسه قدم مىزد و بعضى از طلبه‌ها و اغلب جناب حجّة الاسلام و المسلمين آقا سيّد هادى تبريزى معروف به خداداد مىرفتند ( 1 ) و صبحانهء شيخ را آماده مىكردند و شيخ مىرفت به حجره و تدريس را شروع مىفرمود . امروز صبح متوجّه شديم كه با اين كه مقدارى از طلوع آفتاب مىگذرد ،

هامش
( 1 ) . جناب حجّة الاسلام و المسلمين آقاى آقا سيّد هادى تبريزى بيش از همهء شاگردان شيخ ، با وى معاشرت داشته و از فيوضات روحانى آن عالم ربّانى برخوردار مىشدند .