بيهوده نيست . احساس مسئوليّت در بارهء انديشهها و كردارها و گفتارهائى كه در طول اين زندگى بوجود مىآيند ، اساسىترين احساسى است كه ناديده گرفتن آن مساوى مبارزه با خويشتن است . پندار فرار از اين احساس هيچ تفاوتى با گريز از خويشتن ندارد . و بى علَّت نبوده است كه قرن ما را قرن « بيگانگى از خويشتن » ناميدهاند ، زيرا شيوع اين بىپروائى كه « بخوريد و بياشاميد و از حدّاكثر لذّت برخوردار شويد و ديگر هيچ » چنان احساس مسئوليّت را كشته است كه گوئى در اين انسان احساسى بنام احساس مسئوليّت وجود نداشته است . وقتى كه اين احساس شريف و مقدّس كشته شد ، ديگر علَّتى نمىماند براى اين كه انسان در اصل و قانون و هدف و پشتيبان نهائى بينديشد .
و هنگامى كه انديشه در حقايق مزبور منتفى گشت ، همهء سرمايه و استعدادهاى عالى انسانى در راه كامجوئىها و متورّم ساختن خود طبيعىاش مستهلك ميشوند .
امّا در اينجا مقدارى بايد توقّف كنيم و ببينيم آيا واقعا انسان آن قدر سست عنصر و حيوان صفت است كه احساس مسئوليّت را با آن ريشههاى اصيل و با عظمتش در برابر كامجوئىها و متورّم ساختن خود طبيعىاش به اين زودى و بيخيالى از دست مىدهد پاسخ اين سؤال شگفت انگيز را فقط وسائل و مواد تخدير و مستى مىتواند بدهد كه بر فضاى مغز و روان بشر امروزى حاكميّت دارد . و الَّا بقول داستايوسكى و ويكتور هوگو وجدان آدمى آن قدر سست و بىپايه نيست كه با هر عامل و علَّتى دست از كار خود بكشد ، براى سقوط كلَّى وجدان سقوطى باندازهء سقوط از آسمان به زمين احتياج دارد .
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 165
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٦٥