هستى ، حركتى نداشتهاند . او بدينسان انسانهائى را از همنوعان خود مىبيند كه ساليان طولانى زندگى مىكنند و از انواع نعمتها و وسائل حيات طبيعى محض و « حيات معقول » برخوردار مىگردند و آگاهى و فهم بدست مىآورند ، ولى نه اعتنائى به مسئوليّت در برابر آن نعمتها و وسائل مىكنند و نه در صدد افزودن به علم و فهم و عمل بر طبق آن دو برمىآيند . وى كه در نهانخانهء ظلمانى خود طبيعى با خاطرى آسوده نشسته و در به روى خود از اغيار بسته است ، نمىخواهد بداند كه خود او جزئى از همين كاروان گمشده در بيابانهاى بى سروته جهل و كامكارىها است كه سرگشته دور خود مىگردند . بيائيد بار ديگر در حيات خود بينديشيم و با مشاهدهء سرنوشت ديگران ، بدانيم كه چه مىكنيم .
عمر براى بثمر رسانيدن شخصيّت بىنهايت طلب در مسير « حيات معقول » است . علم و فهم براى عمل ، مهلت براى كار و تلاش كه در آينده اى نزديك ولى دورنما در برابر چشمان ما تجسّم خواهد يافت . در تندرستى خود اين نعمت بزرگ كه فقط بيماران ارزش آن را مىدانند ، محدوديّت و موقّت بودن آن را فراموش نكنيم و نگذاريم اين سرمايهء جاودانگى ما بهدر برود . كه روزى با زمزمهء اندوهبار -
افسوس كه ايّام جوانى بگذشت
سرمايهء عمر جاودانى بگذشت
تشنه بكنار جوى چندان خفتم
كز جوى من آب زندگانى بگذشت
همهء سطوح روان خود را بشورانيم و جز لجن و كثافت در آنها مشاهده نكنيم .
براى يك انسان آگاه ، آن مدّت از عمر طبيعى كه خداوند به مخلوقاتش عنايت فرموده است ، براى انسان شدن كم نيست . انديشهها و انقلابات ثمر - بخش روحى اگر چه گاهى بمقدّمات پيشين نيازمندند ، ولى خود آنها غالبا در لحظاتى محدود از عمر سر بر مىكشند و حيات و بلكه فروغ كلّ هستى را در مىيابند . در سرگذشت انديشهها و انقلابات عظماى تاريخ بنگريد ، خواهيد