با كمال جديت بگويد :
بجهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
و اگر مقصود احساس وحدت مستند به احساسات خام بوده باشد ، مادر بارهء چنين احساس خام و ابتدائى بحثى با كسى نداريم زيرا اين احساسات خام نخست من خود انسان را كاريكاتور مىكند ، سپس همهء جهان و انسان را .
عبارتى زيبا و پر معنى از جبران خليل جبران به ياد مىآورم كه گفته است : « بگوئيد بر تو محبت مىورزم ، ولى هرگز نگوئيد : تو من شدى ، يا من تو شدم ، بگذاريد نسيم حيات بخش ماوراى طبيعت از ميان دو من كه به يكديگر محبت مىورزند رقص كنان عبور كند » و مىتوانيم بگوئيم : هنگامى كه ميان دو من رابطهء محبت برقرار گشت ، همواره نسيم الهى آن پردهء بسيار ظريف و شفاف را كه ميان آن دو من از عالم غيبى آويخته است به اهتزاز در مىآورد و هر دو من را نوازش مىدهد . پس آنچه كه حقيقت دارد و مىتواند از قوانين من يا روح محسوب شود ، مهر و محبت تصعيد شدهء انسانها به يكديگر است . جامعه اى كه افرادش از اين آب حيات سيراب گشته است ، دروغ و تزوير و ماكياولىگرى و ظلم و حق كشى را كه آفات كشندهء درخت پر شاخ و برگ نوع انسانى است از خود دور مىكند . قدرت و هر گونه امتيازات كه نصيب افراد مىگردد ، در حقيقت نصيب آن جامعه مىباشد . ممكن است علم پرستان علم نشناس و از انسان بى خبر بگويند : كه اين كه شما مىگوئيد ، همان جامعهء او توپيائى ( آرمان رؤيائى ) است كه در سينههاى افلاطونها چند صباحى موج زد و سپس با خود آنان رهسپار زير خاك تيره گشت ، بنا بر اين ، قانونى براى من يا روح تعيين كنيد كه قابل پياده كردن در عينيت زندگى انسانها باشد . پاسخى كه مىتوان به اين علم پرستان علم نشناس و از انسان بى خبر مطرح نمود ، اينست كه : آرى همانطور است كه شما مىگوئيد و بالاتر از اين را هم اضافه مىكنيم كه :