تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 28

مساهمون:

ص٢٨
همه جانبهء هر يك از آن اجزاء و شناخت همهء مجموعهء متشكل ضرورت دارد ، بنا بر اين ، براى مجهول بودن مجموعهء متشكل كافى است كه ما يك جزء مجهول داشته باشيم ، در صورتى كه همهء متفكران آگاه كه در شناخت تخصصى يك جزء ، همهء هستى را در آن خلاصه نمىكنند . مىدانند كه شناخت ، در بارهء طبيعت و انسان بقدرى محدود و ناچيز است كه بقول يكى از دانشمندان بسيار معروف : « مانند كودكى در كنار دريائى بيكران و بسيار بسيار عميق ايستاده‌ايم و فقط مقدارى از شنها و سنگريزه‌هاى پيش چشمانمان را در دريا مىبينيم ، و باستثناى همين مقدار كه مىبينيم ، درياى بيكرانى از مجهولات در پيش رو داريم » . مخصوصا با نظر به باز بودن نظام هستى با اين كه به نظر ما بسته مىنمايد :
عالم چون آب جو است بسته نمايد و ليك مىرود و مىرسد نو نو اين از كجا است
دليل سوم - ناتوانى بسيار روشن ما در جدا كردن من از جز من در شناخت واقعيات . توضيح اين كه واقعيات جهان هستى ، وجود دارند چه انسانى وجود داشته باشد كه آنها را درك كند و چه انسان درك كننده اى وجود نداشته باشد . با اين حال هنگامى كه واقعيات براى درك ما مطرح مىشوند ، حواس و ابزار كمكى آنها از يك طرف ، گزينش و هدفگيرى از شناخت ، از طرف ديگر واقعيات را از موضعگيرى خاص من بوسيلهء حواس و ابزار كمكى آنها براى ما قابل شناخت مىسازند . و ما نمىتوانيم ادعا كنيم كه واقعيات آن چنان كه هستند بدون تصرف و دستكارى از ناحيهء من در ذهن ما منعكس مىگردند . اين دلايل به خوبى اثبات مىكنند كه ما اگر بخواهيم براى شناخت جهان با نظر در خود جهان گام برداريم ، به هيچ وجه نخواهيم توانست جهان را بشناسيم :
كاشكى هستى زبانى داشتى تا زهستان پرده‌ها برداشتى هر چه گوئى اى دم هستى از آن پردهء ديگر بر او بستى بدان