شكوفا مىشوند و عطر افشانىها شروع مىكنند .
اى برادر عقل يكدم با خود آر
دمبدم در تو خزان است و بهار
و منتظر باش كه :
گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن
چتر گل بر سر كشى اى مرغ خوشخوان غم مخور
چنان نيست كه بهار شاديها و خرمىها براى درون دوامى داشته باشد ، زيرا در همان حال كه خوشىها فضاى روح را گرفته ، نسيمهائى مانند نسيمهاى بامدادى همهء سطوح روح را به هيجان در آورده است ، بار ديگر ابرها از دور پيدا مىشوند و يكى پس از ديگرى و يكى در كنار ديگرى بدون اعتناء به اين كه ما به بهار درون دل بستهايم و حتى به پژمردن يك برگ از گلهاى خندانش رضايت نمىدهيم ، فضاى درون را فرا مىگيرند و بدينوسيله ما را از دل بستن به بهارى كه معلول درك و دريافتها و انديشهها و احساسات زودگذر بوجود مىآيد ، جلوگيرى نمايند و تأكيد كنند كه احساس نوازش از بهار درونى ، بلى ، ولى دل بستن و تفسير حيات با آن بهار ، نه ، چند بيت از جبران خليل جبران بازگو كنندهء اين مطلب است كه ذيلا مىآوريم :
السّر فى النّفس حزن النّفس يستره
فأن تولىّ فبالأ فراح يستتر
فأن ترفّعت عن رغد و عن كدر
جاورت ظلّ الَّذى حارت له الفكر
( راز درونى نفس آدمى را اندوه درونى مىپوشاند و هنگامى كه اندوه درونى از درون رفت ، اين دفعه با شاديها پوشيده مىشود . اگر از خوشىها و تيرگىها برتر رفتى و تحت تأثير آنها قرار نگرفتى ، بهمسايگى سايهء آن خداوندى خواهى رسيد كه فكرها در بارهء آن ، متحيرند . )