با اين كه دنيا گذران است و مرگ هر لحظه نزديكتر مىشود هم دنيا زيبا و فريبا است ، هم زندگى شيرين
با اين كه همهء مردم مىدانند كه دنيا در گذر است و مرگ هر لحظه نزديكتر مىشود و هيچ شيرينى ندارد مگر اين كه يك تلخى در دنبال خود مىآورد و هيچ آسايشى را به انسان نمىآورد مگر اين كه رنج و مشقتى در پى آن نهفته است ، و از همه مهمتر آنكه لطافت و ظرافت روح آدمى كه مبناى كار و ديدگاهش كيفيتها و رهائى و آزادى از خشونت ماده و كميتها است مخصوصا اشتياق ذاتى كه روح براى آزادى از زنجير قوانين طبيعت دارد ( 1 ) با اين حال كمتر كسى است كه از زندگى در اين دنيا و ادامهء آن خوشحال نباشد و كمتر كسى است كه بقول مردم پايش در گل اين دنيا فرو نرود . مردم دنيا معمولا از فراق دنيا احساس وحشت ميكنند و زيباييها و خوشىهاى دنيا همهء سطوح روحى آنان را مىخرد . به جالينوس حكيم چنين نسبت دادهاند كه او گفته است : من از زندگى اين دنيا بقدرى خوشحالم كه مىخواهم زنده بمانم اگر چه در شكم قاطرى باشم و از . . . آن قاطر جهان را تماشا كنم :