9 - حيات انسانى اگر معناى محبت را درك كرد و آن را در جان خود بعنوان عنصر فعال در آورد ، به همهء جانداران محبت مىورزد .
10 - بالعكس ، اگر حيات انسانى بغض و عداوت را در جان خود بعنوان عنصر فعال در آورد ، گوئى آن جلاد خون آشام است كه نابود كردن همهء همهء جانداران را وظيفهء حتمى خود ميداند .
11 - حيات انسانى اگر استقلال پيدا كرد ، جهان هستى را در گوشه اى از مغز خود در مىيابد ، بدون اين كه احساس سنگينى نمايد .
12 - حيات انسانى با داشتن مغز و روان معتدل هرگز محدوديتى براى ارادهء خود قائل نمىشود .
13 - حيات انسانى هرگز از بدست آوردن امتيازات سير نمىشود .
14 - حيات انسانى تا آنجا پيش مىرود كه « بجز خدا نبيند » .
15 - حيات انسانى تا آنجا به عقب بر مىگردد كه در اين جهان سترگ « بجز از خود چيز ديگرى را نمىبيند » حتى خود را تا حد خدائى براى خويشتن در مىآورد .
اينست وضع مغزى و روانى انسان كه هم از ابعاد مثبت تا بينهايت بالا مىرود و هم از ابعاد منفى تا بينهايت به پستى سقوط مىكند . آيا وضع چنين انسانى وحشتناك نيست آيا اين موجود نبايد سخت نگران آينده اش باشد آيا نتايج اين استعدادها و فعاليتهاى آنها چه در جهت مثبت و چه در جهت منفى موجب دهشت و نگرانى شديد نيست . آيا با پذيرش اين مطلب كه به كار انداختن استعدادهاى مثبت و سازنده اين موجود ، كه او را تا جاذبهء پيشگاه ربوبى پيش مىبرد ، نبايد به زر و زيور و مال و منال محدود و چند روزهء دنيا دل نبندد
28 ، 35 - و اللَّه لو انماثت قلوبكم انمياثا و سالت عيونكم من رغبة إليه أو رهبة منه دما ثمّ عمّرتم فى الدّنيا باقية ما جزت أعمالكم عنكم و لو لم تبقوا
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 148
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٤٨