كه نمىتوانى بگوئى « من نيستم » نمىتوانى بگوئى « من بى هدفم » و در اين جهان سترگ كه همهء اجزاى آن در حركت قانونى بسر مىبرند ، فقط من آزادم كه بتوانم نتيجهء بيهودگى حيات را برخود تلقين نمايم چنين گمان و نتيجه گيرى يك پاسخ بيش ندارد و آن اينست كه :
چشم باز و گوش باز و اين عما
حيرتم از چشم بندى خدا
مبارزه با احساس تعهد و بيرنگ كردن آن ، درست مساوى با مبارزه با احساس « من هستم » و بيرنگ كردن آن است كه در ستون بندى بيماريهاى روانى با كلمات بزرگتر و پررنگتر نوشته مىشود و با يك جملهء دعاى خير كه « خداوند متعال با عنايات لطيفه اش شفا بدهد » ختم مىشود . آيا تو نيستى شگفتا ، با اين كه با مقدارى شرايط ذهنى و بوسيلهء زبان به من مىگوئى : من نيستم كه خود دليل هستى تست ، با اين حال مىگوئى : من نيستم مىگوئى : هيچ هدفى براى من در ما وراى خور و خواب و خشم و شهوت حيوانى وجود ندارد كه من در بارهء آن تعهدى احساس نموده و به آن عمل كنم بسيار خوب ، اگر چنين است ، تفكرات و انديشه هائى كه ميليونها بار از آنچه كه در خور و خواب و خشم و شهوت حيوانى نيازمندى و در مغز تو سر مىكشند و يا مىتوانند سر بكشند و مىروند ، چيستند آيا اين اسراف نابكارانه اى است كه طبيعت در زير جمجمهء تو انجام داده است اين اشتياق سوزان بر گسترش دادن « من » بهمهء ابعاد هستى كه يا بالفعل در درون ما زبانه مىكشد و يا مانند آتش زير خاكستر خيالات و پندارهاى تباه كنندهء ما بوجود خود ادامه مىدهد ، چيست آن فعاليتهاى گوناگون وجدان كه آدمى را از عالم محسوسات و روابط پست و محقر با اشياء و همنوعان خود بالاتر مىبرند ، چيستند آيا صدها نظاير اين نيروها و استعدادها در حيات شما وجود ندارد آرى نفى و انكار آنها مبارزه با موجوديت خويش است . هيچ تفاوتى ندارد كه بگوئيد : « من نيستم » يا بگوئيد : « من موجودى هستم ولى داراى آن نيروها و استعدادهاى با عظمت نيستم » آيا