آدمى مىتواند موجوديت درونى خود را ببيند ، چنان كه مىتواند اعضاى مادى خود را ببيند . لذا اگر به انسان گفته شود : خود را در راه رشد و تكامل بساز ، نمىتواند پوزش بياورد كه من نمىتوانم خود را بشناسم و خود را ببينم پس چگونه در ساختن خويشتن بكوشم .
نتيجه سوم - بفراموشى سپردن خالق هستى مستلزم فراموش كردن واقعيت و بى اعتنائى به جدى بودن عالم هستى است و فراموش نمودن واقعيت و جدى بودن عالم هستى مستلزم « خود فراموشى » است كه بيمارى « از خود بيگانگى » هم ناميده مىشود كه تباه كننده ترين بيمارى قرن ما است :
گر نخواهى خود فراموشت شود
ياد او كن ياد او كن ياد او
نتيجه چهارم - بى اعتنايى به شناخت خويشتن و قناعت ورزيدن به اين كه من احساس ميكنم و لذت مىبرم و شكست مىخورم و پيروز ميشوم و بس . و اما « حيات معقول » كه بدون شناخت خويشتن امكان پذير نيست ، پندار بى اساسى است به من چه كه جز من انسانهائى ديگر هم وجود دارند به من چه كه اين كتاب بزرگ هستى براى من نوشته شده است به من چه كه طبيعت و ماوراى طبيعت در بارهء من حسابگريها دارد كشنده ترين مبارزه با خويشتن است .
نتيجه پنجم - مردمى كه با خود شناسى و خود سازى سر و كارى ندارند ، نه مىتوانند از ورود عوامل مهلك و مخرب بر حوزهء شخصيت خود جلوگيرى كنند و نه از وارد كردن ضرر و تباهى بر ديگر انسانها امتناعى مىورزند ، و اين از يك امر كاملا طبيعى سر چشمه مىگيرد زيرا كسى كه احترام بر ذات خويش ندارد ، حتما احترام ديگران را هم مراعات نخواهد كرد :
ز ان كه هر بدبخت خرمن سوخته
مىنخواهد شمع كس افروخته
اين خرمن سوختگان كشتگاه حيات اين واقعيت را درك نمىكنند كه تباه ساختن واقعيات و سوزاندن خرمنهاى ديگران كه با مواد قابل احتراق