خواهد بود ، در صورتى كه محتويات علمى محض آنها كه واقعا واجد شرايط علمى باشند ، در برابر واقعيات بسيار اندك است .
عامل دوم - ضعف نفس بيش از حد كه قرار گيرندگان در برابر ادعا كنندگان علم از خود نشان مىدهند .
اين ضعف نفس و خود باختگى در برابر چماق تكفير علم پرستان ممكن است به نا توانى طبيعى مستند باشد . يعنى اشخاص بى اطلاع از علم و انگيزهها و نتايج آن با آگاهى به اين كه مديريت زندگى انسانها وابسته به علم به معناى عمومى است ، يك نوع شكست طبيعى در برابر علم در خود احساس ميكنند و نمىتوانند بپرسند علم چيست قدرت علم كدامست ابعاد مثبت و منفى يعنى چه . . . و ممكن است ضعف نفس و احساس شكست در برابر علم مستند به مالكيت اقوياى قدرت پرست بر علم بوده باشد ، يعنى اقوياى قدرت پرست علم را مانند ديگر وسائل و ابزار در اختيار خود گرفته ، در راه وصول به خواستههاى خودشان آن را مورد بهره بردارى و توجيه قرار بدهند ، تا آنجا كه مردم بيطرف وقتى كه كلمهء دانش و دانشمند را مىشنوند احساس ميكنند كه بايد تحت سلطه قرار بگيرند ، زيرا حق بطور مطلق با دانش و دانشمند است و نمىتوانند در ذهن خود بطور صحيح تحليل نمايند كه اگر دانش و دانشمند واقعا دانش و دانشمند است يعنى نشان دهندهء واقعيت است ، هرگز نمىتواند ذاتا براى وصول به سلطه گرى فعاليت كند و اين كه دانش و دانشمند حق است ، مربوط به همين ارائهء واقعيت است . و اگر دانش و دانشمند بوسيلهء قدرت پرستان خودكامه توجيه شود و ابزار و وسائل يكه تازى آنان در ميدان خودخواهى و تنازع در بقاء گردد ، نه تنها حق نيست ، بلكه پديده ايست كه عامل كشتن حقها و واقعيتها خواهد بود .
عامل سوم - چشمگير بودن صنعت و پديدههاى آن كه ارزش علم را سخت بالا برده
تا به آن حد مردم را به خود جلب كرد كه علم به همان معناى صنعت را محور زندگى تلقى نمودند و اين مطلب كه علم يعنى دگرگون كننده