از محبت سجن گلشن مىشود
بىمحبت روضه گلخن مىشود
از محبت نار نورى مىشود
وز محبت ديو حورى مىشود
از محبت حزن شادى مىشود
وز محبت غول هادى مىشود
از محبت مرده زنده مىشود
وز محبت شاه بنده مىشود
از محبت نيش نوشى مىشود
وز محبت شير موشى مىشود
از محبت سقم صحت مىشود
وز محبت قهر رحمت مىشود
اين همه خواصى كه مولوى براى محبت ابراز مىدارد ، ذوقيات و شعر - گوئى بىپايه نيست ، اين خواص تجربه شده اى است كه همهء اقوام و ملل آنها را ديده يا شنيدهاند .
آنچه كه مهم است اينست كه بشر روى چه علت با داشتن چنين سرمايهء حياتبخشى در درد بيگانگى از انسانها دست و پا مىزند به نظر مىرسد رهبران روحى ما در امتداد قرون و اعصار ، در بارهء تفسير محبت اشتباه بزرگى نمودهاند كه تا از آن اشتباه برنگردند هيچ چاره اى براى دردهاى انسان سوز بيگانگى از انسانها وجود نخواهد داشت .
اينان بايستى اصالت محبت را در درون آدميان به يكديگر اثبات كنند و به هر طريق واقعجويانه اى كه ممكن است انسانها را به داشتن چنين سرمايهء حياتبخش آگاه كنند . با اين موفقيت عظمى كه فوق همه موفقيتهاى انسانى است [ كه در كشف اسرار طبيعت و هزاران نوع معرفت و دانش و پيشرفت نصيبش گشته است ] ، مىتوانند ادعا كنند كه نه تنها درمانى براى دردهاى مهلك بشرى پيدا كردهاند ، بلكه زندگى انسانى در روى زمين را آغاز نمودهاند .
اين حقيقت كه مردم با سير طبيعى خود كه پيش گرفتهاند ، هنوز وارد زندگى حقيقى نگشتهاند ، مطلبى است كه از تولستوى هم به خاطر داريم .
او مىگويد : « خيال ورود مردمان اين دوره در ساحت حقيقى حيات ، مانند دختريست