رفت « ، » الفاظ مردند و رفتند « در صورتى كه :
چون ز دانش موج انديشه بتاخت
از سخن و آواز او صورت بساخت
از سخن صورت بزاد و باز مرد
موج خود را باز اندر بحر برد
مردن يعنى چه مگر صورت و الفاظ هم مردن دارند ، برگشتن امواج به دريا بدانجهت كه موج در دريا ديده نمىشود ، معدوم شدن نيست . اين جمله كه « مرگ پايان قطعى حيات آدمى است » شبيه اين جمله است كه تفاعل عناصر مادى كه حيات را نتيجه مىدهد پايان قطعى آن مواد است در صورتى كه مواد با يك دگرگونى عالى ، پديدهء حيات را نمودار مىسازند كه از نظر مختصات و قوانين مربوط به آن پديده ، با موادى كه آن را نمودار ساختهاند ، به هيچ وجه قابل مقايسه نمىباشند ، نه كميت زمانى را كه عناصر مادى اشغال ميكنند ، با كميت زمانى كه حيات دارا مىباشد يكى مىتوان گرفت ، و نه پديدهها كيفى آن دو مشابه يكديگرند . اما اين تسليت كه مىگويد : « حقيقتى به نام روح وجود ندارد كه پس از متلاشىشدن بدن هستى خود ادامه بدهد » چنان كه در بالا اشاره كرديم . از جملهء عاميانهء « نمىبينم پس نيست » سرچشمه مىگيرد . صدها فعاليت و نمودهاى روانى كه در سه علم روانشناسى و روانپزشكى و روانكاوى مطرح ميشوند ، اگر من را از آن فعاليتها و نمودها و از آن علوم منها كنيد ، مسائلى كه مىماند عبارت خواهد بود از بيولوژى و فيزيولوژى . و اين كه وجود مشكلات در علوم روانى دليل بر وجود روح نيست و بايد منتظر باشيم تا دانشهاى مربوط در آينده آنها را كشف و حل نمايد ، مطلبى است قابل توجه و ضمنا يك توجه ديگر هم لازم داريم و آن اينست كه وقتى كه در آينده معماهاى روانى [ كه از حل شدن به وسيلهء اصول و قوانين بيولوژى كنونى سر باز مىزنند ] .
كشف شود ، از نظر علمى امكان ندارد تعريفات و اصول بنيادين و قواعد امروزى در بارهء ماده و حركت و عينيت جهان خارج از ذهن ، به حال خود بمانند . يك بررسى مختصر در دگرگونى تعريفاتى كه در جهان عينى با كشف