محورى انتزاع مىگردد كه حيات را براى آدمى مطلوب مطلق و شعلهء خاموش نشدنى ، حتى كاهش ناپذير جلوه مىدهد . بعبارت روشنتر عرض اندام خيالى بشر در مقابل حقيقت است كه حادثه و يا موجودى را شر و فساد تلقى مىكند .
براى حل اين مسئله مىتوان مطالب زير را در نظر گرفت .
1 - آنچه كه از كائنات و امور آنها به خدا مستند هستند ، واقعيت و شئون و خواص آنها مىباشند و چون همهء اين واقعيتها در كارگاه هستى ، با مشيت خداوند بىنياز مطلق و بدون درخواست قبلى خود آن واقعيتها به جريان افتادهاند ، تصور شر و فساد در آنها تصور غلطى است . كائنات با قوانينى كه دارند ، موجوداتى وابسته به مشيت خداوند مىباشند ، آيا كمترين احتمال مىرود كه خداوند با بعضى از آن كائنات خصومت داشته باشد ، و به وسيلهء بعضى ديگر از كائنات آنچه را كه با او خصومت دارد ، بكوبد و مبتلا به شر و فساد بسازد آيا همهء جهان هستى و ميلياردها برابر آن ، مىتوانند در معرض مخالفت با مشيت بالغه و قاهره خداوندى برآيند ، تا خداوند با آنها خصومت بورزد بنا بر اين شر و فساد به هيچ وجه نمىتواند مستند به خدا بوده باشد .
2 - طبيعت حيات در هر جاندارى كه باشد مقتضى انتزاع حيات محورى است ، يعنى چنان كه گفتيم : از ناچيزترين جاندار تا تكامليافته ترين انسانها ، به مقتضاى حياتى كه دارا هستند ، حيات را مطلوب مطلق تلقى كرده ، حتى رضايت به كاهش اندك شعلهء حيات نمىدهند . اين شدت علاقه و مطلق تلقى كردن حيات كه از جوشش درونى آن برمىآيد ، اساسىترين عامل حفظ و نگهدارى آن از آفات طبيعى و ديگر عوامل مزاحم مىباشد ، نه اين كه اين علاقه و مطلق تلقىشدن به عنوان يك واقعيت در جهان هستى نيز ضبط شده است ، به عبارت روشنتر حكمت و فلسفهء اين علاقه و مطلق تلقىشدن براى
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 175
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٧٥